عقاید یک رامین

عقاید یک رامین

۳۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

می بینم گوشی جدید خریده . میگم : گوشی جدید مبارک 

میخنده میگه : ممنون 

خیلی جدی بهش میگم : آیین نامه جدیدو خوندی ؟

میگه : نه 

میگم : نوشته به ازای هر نیم اینچ اضافی بالای 3 اینچ ، 10 تومن میاد رو شیرینی 

چن ثانیه مکث میکنه و میگه : اونا لغو شدن 

میگم : اونا تحریما بود ک لغو شد 

میخنده 

همیشه برای پی بردن ب میزان آسونی ی کار 

اونو با "آب خوردن" مقایسه می کنن . 

ولی من چن روز پیش ب این نتیجه رسیدم 

آب خوردن زیاد هم ساده نیست

مخصوصا اگه بخای از ی آب سرد کن آب بخوری :


آب سرد تو این زمستون 

بدون لیوان 

همراه با یک عدد قرص !

مگه میشه ؟ 


سایه ، جنسش از تاریکیه 

ولی وجودشو مدیون نوره 

" کویر ، به لب دندان گزیده می مانست ، عطشناک و تفتیده "


شما جای من بودین با خوندن این جمله بعنوان اولین جمله از کتاب ، راغب نمی شدین تا تهش بخونین ؟ 

چن دیقه پیش رمان " تنهایی پرهیاهو" رو تموم کردم . بالاخره . طلسم تموم نکردنشو شکوندم :)

کتاب بدی نبود . عالی هم نبود . معمولی بود .

فقط امیدوارم ب سرنوشت هانتا ، شخصیت اصلی داستان دچار نشم


* از متن کتاب

دقت کردین وبایی ک قسمت نظردهی شونو بستن چقدر طرفدار دارن ؟ 

مث نیکولا یا خرمالوی سیاه 

قبلنا میدیدی پایین هر پست ب هزار روش مختلف از جمله التماس از آدم میخاستن ک نظر بنویسه ک وبلاگش محبوبتر بشه 

ولی الان برعکس شده مث اینکه 


منم میخاستم همین کارو کنم بعد دیدم همین چن تا مخاطبو هم از دست میدم 

:))

تو ویندوز ی اسکرین سیوری هست ب اسم Bubbles

ک وقتی اکتیو میشه ی سری حباب میان تو صفحه میچرخن 

خیلی برام سوال بود ک تعداد اینا چن تاست ک الان ب نتیجه رسیدم

16 تاست . خواستم شما هم در جریان باشید 

:))


+ خودم بعدن کشف کردم ک تعداد حبابا بستگی ب بزرگی صفحه نمایش داره . در نتیجه تعدادش ثابت نیست :)

در عرض دو روز دو تا آهنگ از چاوشی 


این یکی رو بیشتر دوست داشتم :) شعرش عالیه . عالــــــــــــــیه


دانلود 11.5 مگ


گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار ، نه

گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار ، نه


هـــرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست

خو نمی گیرم به این تکرار طوطیوار ، نه


تا که پا بندت شَوَم از خویش می رانی مرا

دوست دارم همدمت باشم ولی سر بار ، نه


قصد رفتن کرده ای تا باز هـم گویم بمان

بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار ، نه


گه مرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه


آسمان را ابر فراگرفت و دنیا سرد شد

من چگونه زیر خاک و سنگ در درون قبر دلخوش باشم ؟


می روی اما خودت هم خوب می دانی عزیز

می کنی گاهی فراموشم ولی انکار ، نه


سخت می گیری به من با اینهمه از دست تو

می شوم دلگیر شاید نازنین، بیزار نه


گه مرا پس می زنی ، گه باز پیشم می کشی

آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار ، نه


داد و بیداد ، من تک و تنها ماندم

مگر قیامت فرا رسد تا بارِ دیگر کنار یکدیگر بنشینیم


آهنگ جدید چاوشی چرا این طوریه ؟

:|


لینک دانلود

8.6 مگ

ی مدت روزی حدود 6-8 ساعت چت میکردم 

وقت و بی وقت 

ساعت 11 شب تا 4 صبح 


الان ک فک میکنم می بینم چقدر وقتمو تلف کردم 

...

دوربینمو تازه خریده بودم . رفته بودم پارک باهاش عکس بگیرم تا قلقش دستم بیاد . یه 5 ، 6 تا پسر بودن ک داشتن پارکور تمرین میکردن ، با مربی البته . مربی شون چن سال ازشون بزرگ تر بود . پارک در امتداد خیابونه . وسطش . برای رفتن ب پارک پل هوایی هست . رفته بودم رو پل هوایی تا از بالا عکس بگیرم . ی چن تایی عکس از کلیت پارک گرفتم . بد نشده بودن . یاده ی قابلیت دوربین افتادم ک با نگه داشتن شاتر حدود 50 تا عکس پشت سر هم میگیره با کیفیت پایین . جون میده واسه عکاسی از حرکت سوژه با سرعت زیاد . تا حالا امتحانش نکرده بودم . گفتم بزار از این پارکوربازا (!) عکس بگیرم ولی یاد این افتادم ک نباید بدون اجازه از کسی عکس گرفت . بعد ب خودم گفتم خب نگهشون نمیدارم . پاکشون میکنم . منتظر شدم تا مربی شون یه حرکت تازه براشون بزنه تا یاد بگیرن . همین ک شروع کرد من هم عکس گرفتم . دکمه پلی رو زدم ببینم عکسا چطور شدن ک یهو دیدم مربی شون عین یوزپلنگ داره میدوئه سمت پله های پل بیاد دخلمو بیاره :)) نمی دونم از کجا فهمید که دارم عکس میگیرم ازش :)) طبق محاسباتی ک کردم دیدم من اگه دوربینو بزارم تو کیف و بعدش بدووم نهایتا تو اون یکی پله ها بهم میرسه . نتیجه گرفتم فرار نکنم . همه این فکرها در کسری از ثانیه افتاد . مربی همون طور ک داشت میدووید منو هم نگاه میکرد . منم خیلی بی اعتنا بهش نگاه کردم و بعد سرمو چرخوندم و دوربینو گرفتم جلو چشمم ک دارم از درختای اونور عکس میگیرم مثلا . فک میکنین چی شد ؟ هیچی . مربی انتظار داشت من با دیدنش ک داره ب سمتم میدوئه دستپاچه بشمو فرار کنم . وقتی دید هیچ عکس العملی نشون ندادم همین ک رسید ب پله وایستاد . دیگه نیومد بالا برگشت پیش گروهش . خونه ک رسیدم عکسارو نگاه کردم . نورشون خوب نشده بود . تاریک بودن عکسای مربی . همشو پاک کردم . 


نتیجه اخلاقی :

هیچ وقت سریع فرار نکنین

 با طمانینه فرار کردن هم گزینه خوبیه :))

فرزاد فرزین ی آهنگی داره ک توش میگه 


پیدا کن شبو مثل من ، گوشه ای واسه گم شدن

ماه من ، اگه عاشقی ، عاشقا گاهی گم میشن


عبارت مشخص شده میتونه ایهام داشته باشه . با معنی واضحش کار ندارم . معنی غیر مستقیمش اینه ک خیلی محترمانه به مخاطبش میگه 

عزیزم لطفا گم شو :))


عایا مشکل از منه ؟ 

ترانه سرا مشکل نداره ینی ؟

شما کدومو ترجیح میدین ؟ 



+ میگه :

این روزا میبینی بچه ده سال دو بار شکست عشقی خورده

اون وقت من تا چن سال پیش فک میکردم فرزاد فرزین مث کامران هومن دو نفرن 

:))

برام فال حافظ باز کرد :


در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد


گفت حالا تو برام فال باز کن . فقط منتظرم بد بیاد ( با چشم غره ) .

بسم الله گفتم و باز کردم :


آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند


خندید :)

بهش میگم 

پروژه اتو دادی رفت ؟


میگه 

ما که دیگه دادیم رفت اونو 

حالا هی بحث بکن


:))))))

امتحانام تموم شد 

عکس خودشو گذاشته رو صفحه اول گوشیش

میپرسم عکس خودتو گذاشتی رو موبایلت ؟

میگه آره 

میگم : دقیقا از مصادیق خودشیفتگیه

میخنده

مصطفی تابستون بهم گفت یه ایده داره میخاد یه سایت بزنه و پول دربیاره . چن بار بهش گفتم ایده اش چیه ولی نگفت . من نخواستم زیاد اصرار کنم . چون برام طبیعی بود ک نخاد بگه . شاید اگه چن سال پیش این اتفاق میفتاد بهش میگفتم خیلی نامردی ک نمیگی و از این حرفا . یه ماه اینا رو سایت کار کرد . برای اینکه امتحانش کنه به یه سرور نیاز داشت . من سرور داشتم . یوزرنیم و پسورد رو بهش دادم . با سرور من سایت رو باز کرد چن روز هم باهاش کار کرد ک ببینه مشکلی داره یا نه . اون ب من اعتماد کرد . خیلی راحت . من میتونستم با یه کلیک سایتشو باز کنم و ببینم موضوعش چیه ولی این کارو نکردم . ب چن دلیل . چون ب من اعتماد داشت . چون نگفتن ایده سایت بخاطر این بود ک منو دوست داره . برای رابطه مون احترام قائله . برای من قابل درک بود ک ایده شو نگه . دوستا و اطرافیان مصطفی بارها بهش نامردی کرده بودن ، ایده هاشو دزدیه بودن ، براشون کار کرده بود ولی پولشو نداده بودن . بهش تهتم زده بودن و ... . این اتفاقات باعث شده بود ک ب هیچکس اعتماد نکنه . کافی بود ب من میگفت و بعد چن روز ی جای دیگه همون ایده رو میدید . چ اتفاقی میفتاد؟ اعتمادش نسبت ب من از بین میرفت .رابطه دوستی چن ساله مون نابود میشد . اونم بخاطر چی؟ فقط بخاطر اینکه یه ایده بهم گفته . ایده اش هم طوری بود ک هر لحظه ممکن بود سایت دیگه عینشو درست کنه . چون مشابه خارجی داشت.


سایتو باز کرد . تبلیغات هم کرد ولی سایت نگرفت . بستش . 


بعد این اتفاقا خیلی فک کردم . خیلی خوشحال بودم ک اصرار بیجا نکردم . فهمیدم ک مصطفی دوستی مونو خیلی بیشتر از من دوست داره . 
من میتونستم با اصرار بیخود گند بزنم به دوستی مون ولی مصطفی مانع این کار شد . بیاین تو رابطه ها مون بیشتر فک کنیم ، عمیق تر فک کنیم .
قدر این طور آدم هارو بدونیم . 

این موسیقی بیکلام :)


+اگه گفتین مال کیه ؟

ی آهنگ تو مغزم هی پلی میشه 

نمیدونم از کجا وارد مغزم شده 

قدیمیه :|


اگه میشد چی میشد

یه کسی پیدا میشد

دلم عاشقش میشد

زندگیم قشنگ میشد

روز من شب نمیشد


:|

قبلن ها ک حوصله ام بیشتر بود ی مسابقه طراحی کرده بودم تو بلاگفا خراب شده ب اسم 7خان

7 معما ، 7 مرحله ، 7 جواب

( با لحن تبلیغ فیلما بخونین :) )


گفتم شاید دلتون معما بخاد 

خداروشکر ک نابود نشدن .


+ راهنمایی نداریم 


7 خان

اینها را می نویسم به بهانه این پستتان

اول از همه باید تشکر کنم . بابت این همه کلمه . این همه جمله . این همه فکر . بابت تک تکشون ممنونم :)

در مورد نسیم ملایم(!) تبریز نوشتین اونم تو این وقت سال . نسیم ؟ ملایم ؟ ما صبح ها خودمونو بسته بندی میکنیم بعد میریم بیرون :)) ولی نور خورشید هست خداروشکر :)


پاراگراف بعدی نوشته تون منو برد به سال های قبل . چیزهایی نوشتین که اصلا یادم نبود . لحظه شماری واسه عید ، سیاه شدن دستام ، داریوش . معما ها . مسابقه ها ، این شعر مال کیه هاا و ... . چه خوب یادتونه . چه حس خوبیه وقتی می فهمم یادتونه . چه حس خوبیه وقتی می فهمی یکی یادش هست تورو . قالب سبزه رو دوست داشتم . هیچ قالبی مث اون نیست . مث اون نمیشه . ژست سیگار کشیدن :)) هنوزم دوست دارم :)) روزهای خاکستری . چ روزهای بدی بودن اون روزا .... در مورد قالب وحشتناکه حرف زدین ، یادم نیست اصلا اونو :| . من از اون دوران چیزای کمتری نسبت ب شما یادمه ( ب لطف حافظه متلاشی من ) . تصوراتتون از روز شنبه اینکه قراره چ اتفاقاتی بیفته . همیشه برام جالب بود :) 


از رویا هام سوال پرسیدین . بزارین راستشو بگم . من خیلی وقته دیگه رویایی تو زندگی ندارم . هیچ آرزویی نسبت به آینده ندارم . وقتی بچه بودم داشتم . یکیش بستنی فروشی بود . دوست داشتم بستنی فروش بشم . چن ماه پیش به این آرزوم رسیدم . دومیش هم این بود ک لپتاپ داشته باشم ک اونم خداروشکر دارم . شاید باورتون نشه . من فقط تو زندگیم آرزوی داشتن اینارو داشتم . چیزهای دیگه ای هم دوست داشتم ولی هیچ کدوم اندازه این دوتا نبودن و نیستن . تصورم نسبت به آینده در حد چن ساعته . نمیتونم حتی به چن روز بعد فک کنم . نمی دونم قراره چی بشه . تصویرهایی ک کشیدین خیلی قشنگ بودن . مخصوصا مورد عکاسیش :) نمی دونین چقدر ذوق کردم وقتی خوندم که تا 70 سالگی باید وب نویسی کنم :)) 


چیزهایی که نوشتمو چن بار خوندم . دیدم حتی یک دهم چیزی ک باید شما برای من نوشتین هم نیستن . تصمیم گرفتم چیزی تعریف کنم ک شاید براتون جالب باشه . اولین دیدار من با مادر شما ، خانم دکتر :) یاد این اتفاق همیشه دلچسبه . اینکه یه مخاطب مجازی حقیقه بشه .

2شهریور 92 بود . من و مصطفی طبق قراری که با خانم دکتر گذاشته بودیم راهی مقصد شدیم . وسط راه از یه شیرینی فروشی یه بسته شکلات گرفتیم که دست خالی نریم . سروقت رسیدیم . هم من هم مصطفی یه هیجان خاصی داشتیم :) بالاخره خانم دکتر رو زیارت کردیم . چن دقیقه به احوال پرسی و این حرفها گذشت ولی ما هنوز اضطراب داشتیم ولی خانم دکتر خیلی ریلکش بودن :) . کم کم اضطرابمون داشت کم میشد که خانم دکتر شکلات رو باز کردن . آبرومون رفت . دوتایی مون آب شدیم رفتیم تو زمین . شکلات به اون افتضاحی ندیده بودم تا حالا . کلا عرق بود ک داشتیم با مصطفی می ریختیم ولی خانم دکتر به رومون نیاوردن ( جا داره همین جا تشکر کنم ازشون که به رومون نیاوردن :)) ) . یه کم در مورد اتفاقات وبلاگی حرف زدیم تا که حرف مسابقه ها اومد وسط . خانم دکتر هم یه معما داشتن به این شکل :

15 , 10 , 2 , 5 , ?

من چقدر واسه این معما فک کرده بودم ! جوابو که گفتن قیافه من و مصطفی شد :| هی میگفتیم ینی به این آسونی بود؟ :)) 

اینم عکسش : کلیک

هم چنان داشتیم حرف میزدیم که مصطفی از درد گردنش حرف زد . همونجا بود که خانم دکتر گفت بزار معاینه ات کنم . معمولا معاینه همراه با درد میشه . اینجا هم همون اتفاق افتاد . ینی هر چن ثانیه یه بار مصطفی یه آخی اوخی میگفت و من هی میخندیدم . از ته دل . با پیشنهاد من حتی میتونست زیباتر بشه که خانم دکتر قبول نکردن . پیشنهاد بدی نبود .گفتم "خانم دکتر ، همین جوری که هستین با آرنج بزنین گردنشو بشکونین ، قال قضیه رو بکنین " :))) با دستمم حرکتو نشون میدادم . واقعا پیشنهاد بدی بود ؟ نه :)) در همین حین هم ، مصطفی هم درد میکشید هم میخندید . خانم دکتر هم میخندیدن همراه با گفتن "الله اکبر" :)))


پ.ن.1 عینک مصطفی اون روز شیکسته بود . هرکاری کردم نتونستم تو متن بیارمش :))

پ.ن.2 تسبیح خانم دکتر موند تو ماشین و این باعث شد یه بار دیگه ایشونو زیارت کنیم :)


باز هم ممنونم . بخاطر تمام حس های خوبی که تو این سال ها به من منتقل کردین . 

ممنونم :) 

دانی ک چیست دولت ؟ دیدار یار دیدن 

ولی ندیدن بهتر از نبودنشه

قیافه مون شبیه پدر زن ونگوک شده 

"دستان زیر چانه ، با کلاه ، نگاه غم آلود"

کاش میشد بخوابم و خواب نبینم 

...

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست


گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد

آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست

دلتنگ ِ خودمم انگار زنده به گورم

آرزومم اینه که اینبار زنده بمونم

برباد رفته هر روز هفته

این روزا این حسم ازتوم رفته

چنتایی دلو گرم کردم اما

این زمستون هرروز برفه اه

ب ی مشکل میرسم . دو تا راه وجود داره . A و B . بهشون فک میکنم . A نتیجه و عاقبت خوبی داره ولی B وضیعتش خوب نیست و اتفاقات بدی پشتش هست . وقتی A رو انتخاب میکنم امکان نداره ب اون نتیجه خوب برسم ولی کافیه B رو انتخاب کنم ، دقیقا ب اون اتفاقات بده میرسم . خب آخه ینی چی ؟ :|

عایا این ینی دوراندیشی من فقط در مورد اتفاقات بد درسته ؟ 

عایا من بدبیینم ؟

عایا شما هم این طوری هستین و من تنها نیستم ؟

از امروز تصمیم گرفتم دیگه تنبلی و بی حسی رو بزارم کنار

بشم همون آدم قدیمی 

دو سه ساله ک تنبل شدم . تلاش نمیکنم 

ولی دیگه تموم شد 


خدایا شکرت