عقاید یک رامین

Workplace Computer

خیلی وقت بود ندیده بودمش . با هم قرار میزاریم . میاد . از موضوعات مختلف حرف میزنیم . موضوع عوض میشه . لحن صداش عوض میشه . سرعت حرف زدنش کم میشه . چشاش پر اشک میشه ولی هیچ کدوم پایین نمیریزه ...

بهش گفتم محمد ، پشیمونی ؟ گفت نه

۴ نظر موافقين ۴ مخالفين ۰ دوشنبه

ســـن یاریمین قاصدی سـن   /    ایلن ســنه چــــای دئمیشم

خـــیالینی گــــوندریب دیــــر   /    بسکی من آخ ، وای دئمیشم

آخ گئجه لَـــر یاتمـــــامیشام   /    مــن سنه لای ، لای دئمیشم

ســـن یاتالــی ، مـن گوزومه   /    اولـــدوزلاری ســـای دئمیشم

هــر کـــس سنه اولدوز دییه   /    اوزوم ســــــــــنه آی دئمیشم

سننن ســـورا ، حــــیاته من   /    شـیرین دئسه ، زای دئمیشم

هــر گوزلدن بیــر گـــول آلیب   /    ســن گـــوزه له پای دئمیشم

سنین گـــون تــک باتماغیوی   /    آی بـــاتـــانـــا تــــای دئمیشم

اینــدی یــایــا قــــیش دئییرم   /    ســـابق قیشا ، یای دئمیشم

گــاه تــوییوی یاده ســــالیب   /    من دلی ، نای نای دئمیشم

ســونــــرا گئنه یاســه باتیب   /    آغــــلاری های های دئمیشم

عمـــره ســورن من قره گون   /    آخ دئــمــیشم ، وای دئمیشم


با صدای من بشنوید 

+ عکس اونی ک میخاستم نشد

۱۵ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ دوشنبه

صدای این جانب 

برای پست واقعیت هام

دانلود


+ دیدین صدام خوب نیست ؟؟ :))

۱۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ يكشنبه

روز دختر مبارک :)

۳ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ يكشنبه

عدالت ، تقسیم کردن مساوی نعمت ها نیست ؛

مساوی امتحان نگرفتن ، عدالته 

۸ نظر موافقين ۰ مخالفين ۰ شنبه

تبریک گفتن تولد بقیه 

یکی از لذت بخش ترین کارای دنیاست .

خیلی از این کار لذت می برم ... خیلی

سعی میکنم زنگ بزنم تا صدای طرف رو هم بشنوم . بعد اینکه تبریک میگم ی خوشحالی تو صداشون بوجود میاد . ی نوع خوشحالی خالص یا ی شادی محض . حضوری هم باشه ک چ بهتر . این شادی رو تو چشاشون میشه دید . چشاشون برق میزنه . وقتی این شادی مشنوم یا برق چشماشونو می بینم ، من هم ناخودآگاه خوشحال میشم :)


۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ جمعه

 توجه کردین تو تلویزیون چقدر آگهی قرعه کشی هست ؟؟ فلان بانک میگه صد هزار تا جایزه نفیس میده . دستمال کاغذی میگه 100 تا 206 جایزه میده و ... . این موضوعی از چن سال پیش ذهن منو درگیر کرده ک چرا این همه ک تبلیغ میکنن ولی هیچ وقت برای ما هیچی در نمیاد . حساب سرانگشتی من میگه ک تو این بیست و چن سال ، تعداد کل جایزه ها باید بیشتر از 10 میلیون تا باشه . جمعیت هم ک حدود 70 میلیون نفره . این ینی از هر 7 نفر ی نفر باید تو این 20 سال از این همه قرعی کشی حداقل ی آبمیوه گیری برنده میشد ولی من از هر کی میپرسم میگه تا حالا چیزی نبرده . 


میخام ببینم کدوم افتضاحه ؟ شانس من و اطرافیانم یا محاسبات و استدلال من ؟

۳ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ پنجشنبه

امین داره کتاب میخونه

محمد با لپ تاپش مشغوله

وحید خوابیده 

امیرحسین و سپهر هم دارن فیفا بازی میکنن

سلام . اینجا خوابگاهه ...

در فرصتی مناسب ادامه این پستو مینویسم


+ مشروح اخبار :

صب ب امیرحسین زنگ زدم و از خواب بیدارش کردم . گفتم بیا بریم دانشگاه پینگ پنگ بزنیم . قبول کرد . رفتیم دانشگاه . با دیدن کلی از دوستا ، گپ مفصلی شروع میکردیم . بالاخره تونستیم بریم پینگ پنگ بازی کنیم . بعد 2 سال تقریبا !! خوب بود . چسبید :) 

از انجایی ک امیرحسین نیز قراره بره تهران ، تصمیم بر این شد ک امروزو بیشتر با هم باشیم . ناهارو دو تایی رفتیم بیرون خوردیم . جای شما خالی :)) بعدش گفتیم چی کار کنیم چی کار نکنیم ... در یک حرکت جالب رفتیم میوه فروشی ی خربزه خریدیم رفتیم خوابگاه تا بچه ها رو ببینیم . نزدیکای ساعت 4 بود ک رسیدیم خوابگاه . 4نفرتو اتاق بودن . محمد - سپهر - امین - وحید . محمد 4:30 از خواب بلند شد ک بره وسایل ناهارو بخره :||||

بعد ده دیقه با یک کیلو گوجه ، یک کیلو تخم مرغ ، دو بسته نون  و  نیم کیلو فلفل برگشت . وحید زود دست ب کار شد و گوجه هارو پوست کند . امین هم گوجه هارو خرد کرد . سپهر هم حرف میزد فقط :)))

من و امیرحسین گفتیم ک ما نهار خوردیم ولی اهمیت ندادن . 3 تا از تخم مرغارو گذاشتن یخچال ، 12 بقیه رو بردن ک باهاش املت درست کنن ! جای شما خالی یک املتی درست کرده بود ک نگوو . من فقط دو لقمه خوردم . امیرحسین هم کلا نخورد . بقیه شو 4 نفری 2 سوته تموم کردن .


یه ساعت بعد نهار خربزه ای ک گذاشته بودن تو یخچال رو در آوردن . همه شروع کردن ب خوردن بجز من . من وقتی خربزه میخورم گلوم شدیدا میخاره . شدیـــــــــــــــدا . :| بعد خربزه امیرحسین و سپهر شروع کردن ب فیفا بازی کردن . امین کتابو دستش گرفت ک پروژه شو تموم کنه . محمد هم رو صندلی نشست و لپ تاپشو روشن کرد . وحید میگفت دیشب فقط 3 ساعت خوابیده . خوابش میومد . گفت من میخام بخابم . بالش انداخت جلوی پنکه و دراز کشید. 

نمیدونم من اینقدر رو خواب حساسم یا بقیه کلا بیخیالن . هر چقدر ب امیرحسین و سپهر گفتم ک شما فقط دکمه میزنین خودتون بازی نمیکنین ک اینقدر سرو صدا میکنین ولی انگار ن انگار . گوششون بدهکار نبود . با هر توپی ک از کنار تیر رد میشد اینا فریاد " اوه مای گاد " سر میدادن . بعد ی نیم ساعت ب امیرحسین گفتم ک بریم دیگه . اونم قبول کرد . خداحافظی کردیم و رفتیم . وحید هنوز خواب بود ...


زندگی توی خوابگاه خیلی سخته . شیرین هست ولی سخته . 

۱۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ چهارشنبه

آهنگی ک الان دارم میشنوم منو یاد ی اتفاق جالب انداخت :

اردیبشهت ماه بود . توی دانشگاه بودم . میلاد هم کنارم بود . هر دو مون بخاطر کارای تموم نشدنی کنگره خسته بودیم . گفت بزار بینم تو لپ تاپت آهنگ چی داری . من هم از دور راهنماییش کردم ک برو درایو E و ... . شروع کردم ب باز کردن آهنگا . سلیقه هامون متفاوته ولی مشترکاتی هم داریم . میدونستم ک میلاد عاشق آهنگ بی کلامه . بهش گفتم کلی آلبوم بی کلام دارم . گفت دیدم اکثرشونو شنیدم ( من :| 10 12 تا آلبوم فقط از یانی داشتم ) از هر آهنگ 20 ثانیه باز میکرد میزد بعدی . یهو ی اهنگی باز کرد گفت این چقدر قشنگه . آهنگ آشنا نبود واسم ولی خیلی خوب بود. ی آهنگ ِ حماسی ِ بیکلام ِ توپ . همین باعث شد تا از جام بلند شدم تا برم ببینم کدوم آهنگه . یادم افتاد پسر داییم تو عید واسم این آلبومو زده بود ولی من ندیده بودمش . پسر آب در کوزه و ما تشنه لبان می گشتیم . از همین جا از میلاد تشکر میکنم ک از لپ تاپ خودم (!) این آهنگو پیدا کرد . از پسر داییم هم تشکر ویژه ای رو دارم ک آلبومو برام زده بود . 

ی نیم چه تشکر هم از سازنده اثر میکنم :))


بشنوید . با صدای بلند بشنوید . 

نام ترک : Death is the Road to Awe

آهنگساز :Clint Mansell 

آلبوم : The Fountain

۹ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ سه شنبه

امروز ی خبر خیلی جالب خوندم 

لری پیج و سرگی برین (صاحبان گوگل) ی شرکت هولدینگ زدن ب اسم "آلفابت" . از این ب بعد کل گوگل اعم از اندروید و یوتیوب و ... زیر مجموعه "آلفابت" هستن . یکی از قسمت های جدید آلفابت قسمت کالیکو (Calico) هستش . تمرکز این بخش روی راه های افزایش طول عمر انسان :| 

بیشتر بخوانید : آلفابت

۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ سه شنبه

علی رفت تهران 

:( 

۱۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ سه شنبه

1. این روزا ب چن تا وبلاگ ناآشنا سر زدم . خیلی کم پیش میاد ک این کارو کنم . پست های آخرشون رو ک میخوندم ی موضوع برام جالب بود . همه تازگیا در مورد پدیده "صدا" پست گذاشته بودن . این باعث شد دوباره یادم بیفته ک صدای من چرا این طوریه :| نمیشد صدای منم خوب میشد من هم صدامو ضبط میکردم میزاشتم اینجا ؟؟ کاریش نمیشه کرد . فقط باید سوخت و ساخت :)) ب خودم دلداری میدم و میگم عوضش خطم قشنگه . بلافاصله مغزم پیغام میده چرت نگو بابا :)) کلا نابود میشم . البته اینا شوخی همش . این ی واقعیته ک صدای من قشنگ نیست . کاملا قبول کردم . 


2. در ضمن خوش عکس هم نیستم :| اینم ی واقعیتیه ک چن سال بهش پی بردم . 


3. با دیدن پست های هم سن و سال های خودم میبینم ک نوشته هام خیلی سطحی هستن . چیزی در حد ی نوجوون 14 ساله ست نوشته هام. کلا انتقال مطلبم ضعیفه . چ تو نوشتن چ تو گفتار . رجوع شود ب پست همه ما . مباحث ساده رو خیلی سخت و پیچیده توضیح میدم . دایره لغاتمم در حد سینی استیل چایی در نظر بگیرین :)) . این هم یکی از واقعیت هاست . قبلن ها فک میکردم مردم ب عمد متوجه حرفام نمیشن ولی الان عوض شدم . حق میدم ک حرفامو متوجه نشن . 


4. در مورد صدا ی چیزی یادم رفت بگم . گوش های من خیلی دیر ب تُن صدای آدما عادت میکنه . امکان نداره ی نفر تو خیابون از من ساعت بپرسه و من تو دفعه اول بفهمم ک داره چی میگه . حتی تشخیص نمیدم ب چ زبونی داره حرف میزنه :)) بهمین خاطر تو برخورد با افراد غریبه همیشه ازشون میخام ک یا بلند تر حرف بزنن یا سوالشونو تکرار کنن . شاید بگین خب این مصداق کر بودنه . خب نه . کر نیستم :)) معمولا تو جمع های شلوغ صدای گوشی بیاد از تو اتاق دیگه من جزو اولین نفر ها هستم ک میشنوم . 


5. هفت هشت سالی ک وزن و قدم تغییر نکرده . تغییر نکردن قد چیز طبیعیه ولی وزن :)) نهایتا یک کیلو تو ماه رمضون لاغر میشم و تا رمضون سال بعد جبرانش میکنم . این ثابت موندن وزن من منجر ب این میشه ک هر کدوم از اطرافیان اعم از دوست و آشنا با دیدن من ، مهمترین دغدغه های فکریشونو کنار بزارن و از من بخان ک بیشتر غذا بخورم . از اینجا ازشون تشکر میکنم و بهشون میگم :
من لاغر نیستم . من فیت ام :)


6. کتاب کم میخونم . بزارین راستشو بگم . کتاب نمیخونم . قبلن ها میخوندم . شبکه های اجتماعی تنبلم کردن . البته این ب این معنی ست ک من 24 ساعته پای لپ تاپ هستم . من فقط روزی 10-12 ساعت پشت لپ تاپ هستم :))) خب از موضوع دور نشیم . موضوع کتاب بود . نمی دونم چرا دیگه نمی تونم کتاب بخونم . وقت نمیکنم . خیلی دوست دارم بدونم آلبر کامو چیکارا کرده . چ اتفاقایی افتاده ک چهره ویرجینیا ولف اینقدر غمگینه . چرا کتاب شعر رسول یونان رو نمیخرم ؟ چرا چن سال پیش موقع خوندن سیذارتا هرمان هسه نتونسم بیشتر از 2 صفحه برم جلو ؟ ....
همه این سوالا بی جواب موندن . من دوست دارم کتاب بخونم ولی وقت ندارم . 


این ها فقط چن تا از واقعیت های منه . شاید اسمشو بزارین نقص ، عیب ، ایراد ولی من دوست دارم اسمشونو واقعیت بزارم . برای حلشون دنبال راه حل میگردم . واسه چن تاشون پیدا کردم . واقعیت های مثبت هم تو زندگی دارم . مهمترینش ک این روزا شدید مشغولم کرده ، خلاق بودنه . ایده های زیادی ب ذهنم میرسه . خداروشکر :)

۱۴ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ سه شنبه

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند 
معنی کور شدن را گره ها می فهمند


سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین 
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند


یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند


آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند


نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند


+ کاظم بهمنی 
۵ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ سه شنبه

ینی ابر رایانه با این سرعت بالا نمیاد 

:))

دانلود 

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ شنبه

با هدفون یا هندزفری باید گوش کنین 

دانلود 

۷ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ شنبه

صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم !

 از شما چه پنهان .... ما از درون زنگ زدیم


یحتمل اکبر اکسیر

۱ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ جمعه

یادمه هشت سالم بود . یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم. وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن. من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن . واسه همین تو صف موندم ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود .


الان پنجاه سالمه ،اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد . خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم ولی در نهایت من چیزی ندارم و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن . از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟ اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!

۳ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ پنجشنبه

اینکه بچه همسایه داد می زنه و جیغ میکشه ؛ انتظار داری مامانش ساکتش کنه ولی با شنیدن جیغ مامانش میفهمی ک این بچه جیغ زدنو از کی یاد گرفته فقط ی دلیل داره

اینکه رو پیکان همسایه موتور بویینگ ایرباس 747 گذاشتن ی دلیل بیشتر نداره

اینکه  دریل کاری این یکی همسایه از وقتی بچه بودم هست ؛ تموم نمیشه حکمت دیگه ای داره 

و ...


من فقط می خاستم بخابم . همین 

چرا همسایه های ما این قدر بیشعورن ؟ 

۲ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ چهارشنبه