عقاید یک رامین

عقاید یک رامین

۱۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۹ ثبت شده است

به احترام کسی که اولین بار املت رو اختراع کرد

داداشم اومده بهم میگه "مامان یه کم بی‌حوصله‌ست. برو یه کم دلقک بازی دربیار بخنده حالش بهتر شه"

I want to thank me for believing in me, I want to thank me for doing all this hard work. I wanna thank me for having no days off. I wanna thank me for never quitting. I wanna thank me for always been a giver and trying to give more than I receive. I want to thank me for trying to do more right than wrong. I want to thank me for just being me at all times.

تو بین عکسا، یه دونه عکس گل گذاشتن، زیرش نوشتن "شهید سرباز وظیفه فخرالدین فلک‌نازی". در این حد مظلوم که حتی 

از این پست‌ها بود که تو عنوانش می‌نویسن "اگه اینارو یادته، پس معلومه پیر شدی". این عکسو گذاشته بود:

من نه تنها یادمه اینو، بلکه هنوزم تو ماشین با این آهنگ گوش میدم.

یه ماه از آموزش گذشته بود. کیفیت و حجم غذا رفته رفته کم میشد. یه روز ناهار آبمیوه دادن. غیرعادی بود. همه بچه‌ها داشتن تحلیل می‌کردن که بخاطر اومدن فلان بازرسه یا تشویق عملکرد خوب‌مون تو رژه بوده. دو دیقه طول نکشید تا فهمیدیم تاریخ انقضای آبمیوه‌ها

نکنه یه روزی حسرت این روزا رو بخوریم؟

علیرغم شنیدن صدا مخاطب پشت سر هم بگوییم الو الوووو الووووووووووووووو

عکس‌های زیبای مدرسه ابتدایی نور مبین وسط کویر (روستای ابرسج، استان سمنان). معماری رو نگاه کنین و لذت ببرین.

کسی دیده ته تبلیغای wix و monday.com چطوریه؟

به سرهنگ مملکت گفتن بنویس "سه هزار ششصد و هفتاد و سه" نوشت 3000673. وقتی می‌گفتیم اشتباهه، قبول نمی‌کرد

ای رامین !

ای خودم !


دیدی اون سری صبر کردی و حرفی نزدی، چقدر به نفعت شد؟ دیدی فکر می‌کردی درکت می‌کنن، چیکار کردن باهات؟ پس همین جوری ادامه بده. مردی تو صبر داشته باش ...

تو محوطه دانشگاه بودم که سالار با یه پسر اومد. سلام کردیم. سالار معرفیش کرد گفت "فلانی، فامیل ما؛ رامین، دوست من". بخاطر سالار باهاش گرم‌تر از حالت معمول حرف زدم. سالار گفت برین تو دانشکده منم میام. رفتیم. لپ تاپم رو درآوردم تا کارمو شروع کنم که یه اس ام اس اومد برام. نگاه کردم دیدم سالار نوشته "پرروئه. زیاد رو نده بهش". سرمو بلند کردم دیدم لپ تاپمو کشیده جلوی خودش و داره دنبال مشخصات سیستم من می‌گرده. تو دلم گفتم

شهریور بود. صبح‌ها هوا گرمه گرم بودو شب‌ها، سرد میشد. دوران آموزشی بودم. گروهان به صف داشت می‌رفت به سمت نمازخونه برای نماز ظهر. رسیدیم دم در نمازخونه. فرمانده مثل هر روز شروع کرد به نطق کردن. یکی از بچه‌ها شیطنتش گرفت. یا چیزی گفت یا یه صدایی درآورد. فرمانده پرسید کی بود. جوابی نیومد. دوباره پرسید. همچنان بی‌جواب. عصبانی شد. حالت شنا داد. یعنی باید حالت شنا می‌گرفتیم. آسفالت زیرپامون بخاطر آفتاب داغ داغ بود. دفتری که دستم بود رو گذاشتم زیر دست چپم. حدود یه دیقه طول کشید حالت شنا. از زمین که بلند شدم، دیدم کف دست راستم تاول زده. درست . 19 ماه از اون اتفاق می‌گذره ولی همچنان جاش درست نشده.

دنیا مثل یه مجلس عروسیه با این تفاوت که جای رقصیدن همه دستتو می‌گیرن پرتت می‌کنن وسط زندگی کردن تو فقط لبخند می‌زنی هی میگی زندگی کردن بلد نیستم