از بهترین شعرایی ک خوندم . بر میگرده ب دوران دبیرستان ... یادش بخیر


چون بوف بر خرابه دنیا نشسته‌ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته‌ایم


بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته‌ایم


ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته‌ایم


گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده‌ایم نه از پا نشسته‌ایم


تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته‌ایم


یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده‌ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته‌ایم


از عمر جز ملال ندیدیم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته‌ایم


آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته‌ایم


ای گل بر این نوای غم‌انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته‌ایم


تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شبها نشسته‌ایم


تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته‌ایم


چون مرغ پرشکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته‌ایم


(فریدون مشیری)