هفته پیش یه بازارچه خیریه بود تو دانشگاه . هر سال برگزار میشه .خودم من هر سال میرفتم کلی خرید میکردم ولی امسال تصمیم گرفتم من هم برم و یه کمکی کرده باشم . تقریبا دو هفته قبل از شروع رفتم و اعلام آمادگی کردم . اکثر بچه هارو کارشناسی بودن . همه از جون مایه میزاشتن . عنوان خیریه هم این بود :

فروش دست ساخته های دانشجویی به نفع کودکان سرطانی و بی سرپرست . 

کلی غرفه جورواجور داشتیم . دستبند ، قلک و تخم مرغ رنگی ، عکس ، گل و گیاه ، بازی ( اعم از فوتبال دستی و PES15 ) ، آشپزی ، فال ، کاریکاتور ، ویترای ، پیکسل . من و دو نفر دیگه مسئول غرفه عکس بودیم . ینی عکسای خوبی ک بچه ها گرفته بودن رو چاپ کرده بودیم رو تخته شاسی و میفروختیم . البته هر عکس ها انتخاب شده بود از قبل . من هم عکس داده بودم ک چن تاش انتخاب شده بود از جمله این مداد رنگیا . این عکس من 10 بار جمعا به ارزش 150 هزار تومن فروخته شد . البته غرفه عکاسی معمولا فروش کمی داشت نسبت ب بقیه غرفه ها . مردم میومدن لایک میکردن و می رفتن :))))

یکی از دوستان لطف کردن ی متنی در مورد این عکس نوشتن :)

مداد رنگی

جعبه های مداد رنگی هایم را میگشایم ، بر کاغذ سیاهی های شب رنگ میزنم ،
رنگی از مهتاب ، رنگی از ستاره ایی چشمک زن بر بام خانه ،
 رنگی از چشمان عسلی دختری گیسو بلند بر پشت پنجره ،
رنگی از باران ، در آخر فصلی زمستانی که مژده بهار می آورد ، 
رنگی از جنس رویاهای سردرگم بر فنجان قهوه ایی 

و رنگ میزنم امید و رویاهای رنگین را که خبر از روزهایی بهتر میدهند و من ،
دختری بنام آرزو بر دفتر خاطراتم میکشم ،
دختری با پیراهنی بلند به طرح شکوفه های رنگارنگ و
میان سینه اش قلبی میکشم و سفیدش میکنم تا یکرنگ باشد و یکرنگ بماند ...