در مورد یه موضوعی داشت حرف میزد . من باهاش موافق نبودم . ینی معتقد بودم که نباید اصلا در این مورد حرف زد ولی هیچ عکس العملی نشون ندادم . فک میکردم حق با منه . این سکوت باعث شد ک دیالوگ ناتموم مون رو تو ذهنم ، خیال بافی کنم . هر چقدر که بیشتر فک کردم دیدم اونم حق داره . ینی حق داره که اعتراض کنه . من هم حق داشتم . حق هامون در تضاد با یکدیگر نبودن . نمیدونستم اگه تو شرایط اون بودم ، باز هم حرفای قبلی خودمو میزدم یا حرفای اونو تکرار میکردم . هنوزم نمی دونم . همین ندونستن باعث شد بعد از مدت ها حال یه نفرو درک کنم . خیلی خوشحال بودم که اون لحظه سکوت کردمو تراوشات ذهنیمو به زور بهش تحمیل نکردم . این کار به نفع من شد . من اگاه تر شدم . ولی اون هنوز فک میکنه که حق با خودش بوده فقط . من هم نمیخوام دیگه باهاش بحث کنم . همیشه که نباید بقیه رو ارشاد کرد .