تازگیا دیر می‌رسم

به همه چی؛ به همه جا؛ به هر موقعیت. تو تصمیم‌گیری‌هام اونقدر لفتش میدم که فرصتم می‌سوزه یا هم اینکه تلاش می‌کنم ولی چون دیر باخبر شدم از موضوع، باز نمی‌رسم. حتی وقتی به یه موضوعی هم که فکر می‌کنم، فرداش تو اخبار می‌خونم که همون موضوع نابود شده، پر شده، حذف شده، گرون شده، تموم شده و ... . چرا اینقدر جواب نه می‌شنوم؟ چرا اینقدر ریجکت میشم؟ قبلا دیفالت این بود که با اتفاق افتادن چیزی که می‌خواستم، خوشحال می‌شدم و اگر نمیشد، ناراحت می‌شدم. اما الان هیچ عکس‌العملی ندارم به اتفاقات. نه خوشحال میشم مثل قدیم و نه ناراحت. انگار عادت کردم به دیده‌نشدن، شنیده‌نشدن، قبول‌نشدن. عادت کردم به نه شنیدن. با همه این تفاسیر، ناامید نیستم. بدبین نشدم. افسرده نشدم. هنوز چیزهایی هستن که خوشحالم کنه؛ هرچند کوجیک. شاید این شرایط، یه حالت ایده‌آل باشه و من حواسم نیست و قدرش رو نمی‌دونم. چرا حواسم نیست؟ نکنه موقعی بفهمم که دیر شده؟ چون

۹ موافق ۰ مخالف
درسته که این کیس بهت جواب نه داده

اما کیس بعدی حتما جواب اره میده

:)

اگه منظورتون کیس ازدواجه که باید بگم نه، کسی بهم جواب رد نداده.

در غیراین صورت ممنون :)

میدونی اگه عنوانو نمیخوندم هیچی نمیفهمیدم:))

عنوان قسمت مهمیه. چکیده کل مطلب تو عنوانه :)

لطفا عادت نکنید.!
لفت دادن میتونه بخاطر حساسیت زیادی باشه اگه اینجوریه یکم دلو بزنید به دریا و زمان رو تو اولویت قرار بدین.
این اندازه خنثی بودن برا شما بنظر ایده آل نمیرشه. :|

با دیدن عنوان یاد زمانی افتادم که گفته بودین: هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه دیر نمیرسین و یه بار پنج دقیقه دیر کردین اونم کلا نرفتین سرکلاس. :)

دست من نیست. وقتی چیزی تکرار میشه، ناخودآگاه تبدیل به عادت میشه.

نه بخاطر حساسیت نیست. برعکس،حساسیتم کمتر از قبل شده نسبت به موضوعات.
شاید

+ آره. اون زمان دیر نمی‌رسیدم. حتی به کلاس. البته دوبار دیر کردم. یه بار نرفتم سر کلاس. ولی اون یکی رو رفتم. چون درس سمینار بود. چیز خاصی نبود :|

هر چی بزرگتر میشیم فرصت برای اشتباه کم میشه و در حالیکه باید سریعتر تصمیم بگیریم، محافظه‌کارتر میشیم...
فرصت‌ها هم میگذرن...
مرَّ السحاب...

:: چی می‌خواستم بگم vs چی گفتم :|

فرصت‌ها خیلی بسرعت می‌گذرن


:)

"اصغر فرهادی"

پایانش باز نیست. پست رو درست نمی‌خونین :)

قبول نیست. من 3 بار دیگه هم خوندم تا متوجه شدم دقیقا. اینش سخت‌فهم بود، بپذیرید!

:)

اول بذار یه سوال بپرسم بعد به سخت‌فهم بودن پست برسیم

از کجا معلوم شما دقیقا متوجه شدی؟
برام خیلی جذابه که بدونم چی متوجه شدی دقیقا :)

یا خدا!
اینجا رو چرا این شکلی کردین؟؟!

:|

حواسم نبود :|
چه بد شد :|
مرسی که گفتین :|

بخصوص عنوان وبلاگ جنگ زده شده بود. :|

اره :|

دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه :)
به موقعیت هاتون لبخند بزنید باهاتون خوب میشن :)

سلام :)

من شما رو می‌شناسم؟

عادت نکنین، لطفا. خنثی نشین، لطفا. وحشتناک می‌شه بعدش...

منم تلاشم اینه که عادت نکنم ولی تکرار میشه تکرار میشه تکرار میشه

اول بذار منم یه نکته رو متذکر بشم:
http://viceversa.blog.ir/post/487

پست های خودم رو هم برای ویرایش انقدر با دقت و زیاد نمیخونم! اون "چون" مال کل پاراگراف بود دیگه، نبود؟

بله. درست میگی. تصحیحش کردم. 


:)
متوجه سوالت نشدم. 

سلام
من آقای عکاس رو می شناسم :)

شما همون فاطمه خانمی نیستین که کانال‌تونو مثل وبلاگ‌تون پاک کردین؟

شرمنده ام خودم هستم
:)

الان اومدین چیو پاک کنین ؟

اگه خدا بخواد همه ی بدی هایی که دارم :)

من دیگه به حرفای شما اعتماد ندارم

دیر می رسیم

شما هم؟

مهم نیست take it easy :دی

تا 10 دیقه دیگه یه پست قراره بنویسم شاید همه چی رو حل کنه :)

هنوزم از اینکه وبلاگ یا کانال رو پاک کردم دلخورید؟
می دونم اونجا خیلی از دوستام خاطره داشتم می خواین باور نکنید ولی هرگز ذره ای از اون روزا یادم نمیره پاک کردن به معنی حذف کردن نیست.شاید برمی گرده به علاقه ای که هیچ وقت به گذشته و درس تاریخ نداشتم.
امیدوارم ببخشید
:)

بله. 

من هم درس تاریخ رو دوست ندارم ولی چیزایی که شما پاک کردین، تاریخ نبودن. خاطرات بودن. خاطرات مشترک. اونم بی‌خبر، یهویی. صب پا میشی می‌بینی کسی که دیروز بوده بدون هیچ اطلاعی، بدون هیچ خبری نیست و همه چی رو پاک کرده. انگار که اصلا نبوده. اونم نه برای یه بار. برای دومین بار. نمی‌خوام برای بار سوم این حسو تجربه کنم. اینم که دارم جواب‌تونو اینجا می‌نویسم فقط بخاطر اینه که این کامنتارو نمی‌تونین پاک کنین.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـان - با اینقدر 👌🏻 تغییرات