به همه چی؛ به همه جا؛ به هر موقعیت. تو تصمیم‌گیری‌هام اونقدر لفتش میدم که فرصتم می‌سوزه یا هم اینکه تلاش می‌کنم ولی چون دیر باخبر شدم از موضوع، باز نمی‌رسم. حتی وقتی به یه موضوعی هم که فکر می‌کنم، فرداش تو اخبار می‌خونم که همون موضوع نابود شده، پر شده، حذف شده، گرون شده، تموم شده و ... . چرا اینقدر جواب نه می‌شنوم؟ چرا اینقدر ریجکت میشم؟ قبلا دیفالت این بود که با اتفاق افتادن چیزی که می‌خواستم، خوشحال می‌شدم و اگر نمیشد، ناراحت می‌شدم. اما الان هیچ عکس‌العملی ندارم به اتفاقات. نه خوشحال میشم مثل قدیم و نه ناراحت. انگار عادت کردم به دیده‌نشدن، شنیده‌نشدن، قبول‌نشدن. عادت کردم به نه شنیدن. با همه این تفاسیر، ناامید نیستم. بدبین نشدم. افسرده نشدم. هنوز چیزهایی هستن که خوشحالم کنه؛ هرچند کوجیک. شاید این شرایط، یه حالت ایده‌آل باشه و من حواسم نیست و قدرش رو نمی‌دونم. چرا حواسم نیست؟ نکنه موقعی بفهمم که دیر شده؟ چون