چقدر من مسلطم به این ژانر :))

با دوستم، سلار، رفته بودیم انجمن عکاسی عضو بشیم. تو فرم ژانر عکاسی‌مونو سوال پرسیده بود. به سالار گفتم بیا کلاس بزاریم بنویسیم sense oriented. خندید و قبول کرد. من با اعتماد به نفس نوشتم ولی سالار همون لحظه ننوشت؛ با گوشیش ور می‌رفت. دو دقیقه بعد گفت رامین اورینتدو اشتباه نوشتی :)))))) جای i و e رو برعکس نوشته بودم. من می‌خندیدم اون می‌خندید. خلاصه فرمو دادیم و برگشتیم. فرداش امیررضا که می‌دونست ما قرار بود تو انجمن ثبت‌نام کنیم ما دوتا رو دید و پرسید ژانر عکاسی چی نوشتین؟ من دوباره خواستم کلاس بزارم حول شدم، "حس محور" و "sense oriented" رو ترکیب کردم گفتم "حس اورینتد". سالار فقط داشت زمینو گاز میزد :)))
۱۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

راستی باهم چایی هم خوردیم

هفته پیش با یکی از دوستام (غیر وبلاگی) یه کم بحث‌مون شد. این‌طور که من از دوست مشترکی که ایشون ازش خوشش نمی‌اومد، دفاع کردم. دیگه جواب پیام‌هام رو نداد. من از هفته پیش ذهنم درگیر این بود که دیدمش چی بگم. عصبانی بود منم عصبانی بشم؟ یا خونسرد جلو برم؟ اگه قضیه فلان رو مطرح کنه من چه جوابی بدم؟ اگه فلان جمله رو گفت منظورش چیه؟ اگه باهام حرف نزد، بیخیال بشم یا نه؟ اصلا باهاش حرف بزنم یا نه؟ از این جور سوال‌ها. توی این یه هفته ازش یه غول ساخته بودم تو ذهنم و طبق پیش‌بینی‌هام تو 90% حالات ممکن عصبانی و ناراحت بود. امروز با اینکه هزار تا کار ریخته بود سرم و خسته بودم ولی رفتم دیدمش. انتظار داشتم حتی جواب سلامم نده ولی در عین ناباوریم خیلی راحت و معمولی برخورد کرد. وقتی ازش در مورد ماجرا پرسیدم گفت گذشت رفت ولی من پیگیر شدم و یه کم در مورد اون روز حرف زدیم و تو ده دقیقه همه چی حل شد.


از دو بابت خوشحال بودم. اول از اینکه تو این یه هفته کلافه‌اش نکردم با پیام دادن، اس‌ام‌اس زدن، زنگ زدن. صبر کردم تا یه کم به آرامش برسه. خودمم تو این مدت به آرامش رسیدم. وقت داشتم فکر کنم اون چی گفته، من چی گفتم. در نهایت منطقی با موضوع برخورد کنم. 

دوم از اینکه بیخیال نشده بودم. می‌تونستم خستگی و مشغله‌ام رو بهانه کنم و بگم "من تو این هاگیرواگیر برم ببینم اون چرا ناراحت شده؟ به جهنم که ناراحت شده" ولی یاد روزای خوب‌مون افتادم. دیدم آخر بی‌انصافیه. با اینکه دوستم می‌تونست رفتنمو "به غلط کردن افتاده بود" تعبیر کنه ولی دلیل نمیشد من نرم. رفتم و تمام سوتفاهم‌هارو هم از بین بردم.

از یه بابت هم ناراحت بودم. چون این یه هفته همش به بدترین اتفاقای ممکن فکر کرده بودم. تخیلاتم، یه گلادیاتور با شمشیر بزرگ از دوستم ساخته بود و منو مجبور کرده بود به فکر سپر باشم. امروز دیدم تمام این استرس‌ها و دل‌نگرونی‌ها همش اضافی بود...

بیاین برای حل مشکلات‌مون با هم، حرف بزنیم. رو در رو

۱۱ نظر ۱۳ موافق ۰ مخالف

+ منم - علی

+ خیلی وقته پست نمیزاری اینستا، مثل من.

- آره دو تایی‌مون کلا پست نمیزاریم.

+ لایک هم نمی‌کنی مثل من.

- چرا یکی دوتا بعضی وقتا.

+ ولی من لایک نمی‌کنم. نگاه می‌کنم ولی لایک نمی‌کنم


(چند دقیقه بعد یکی از دوستان مشترک، فیلمی قدیمی پست کرد که خاطره‌های زیادی رو تداعی کرد برای هردومون)


- حرفت تاثیر گذاشت رفتم لایک کردم.

+ آره. منم لایک کردم. آخرین لایک قبل این لایک برمی‌گرده به ده روز پیش.

- واقعا یا همین‌طوری میگی؟

+ واقعا. آخرین لایکمو 5 اکتبر زدم.

- دور موندم ازت انگار. تعجب می‌کنم بعضی وقت‌ها از آمارهایی که یادت می‌مونه بعد یادم میفته که رامینی تو

+ :))

۲ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

نمی‌دونم چرا یادم نمیاد

تازگی‌ها حافظه‌ام خیلی افتضاح شده. یعنی بعضی وقتا هیچـــــی یادم نمیاد. عمق فاجعه رو اون روز که با امیرحسین داشتم اسم و شهرت بازی می‌کردم کاملا حس کردم. هی زور می‌زدم ولی اصلا نتیجه‌ای نداشت و از 20 تا بازی‌مون من فقط دوبار بردم :| مثل رضا یزدانی می‌تونم بگم که 


+ پیشنهادی دارین واسه رفع این موضوع؟ جدول؟ سودوکو؟

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

کلی خندیدم

گفتم : معیارت چیه ؟

گفت : خوش اخلاق باشه . بخاطر خودش میگماااااا . خودش اذیت میشه بعدا



+ بحث به هیچ وجه جدی نبود . نیاین بگین این پست فلانه و بیسار 

۴۱ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ب کامل ترین شکل ممکن فهمیدم اصلا اعتقادی ب مختصر نویسی نداره

نوشت "سلام"
نوشتم "slm"
نوشت "با وقت اضافتون مقاله های علمی مطالعه میکنین؟"

۱۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

اونقدر خندید ک نتونست حرف بزنه

گفتم : سلام سید حالت چطوره؟

با صدای بلند و کشیده گفت : عاااالللییییی

گفتم : حال خندوانه ای های توی خونه چطوره ؟

۱۴ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

دور دنیا در چت

کُرده ، الان آمریکاست. من فارسی می نویسم، اون ترکی جواب میده.
۱۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

البته نه اینکه بپرم وسط قر بدمااااا نــــــــــــه :)))

شمام با شنیدن آهنگ "وابستگی" محسن یگانه نمی تونین صاف وایستین (یا صاف بشینین) ؟ یا فقط من این جوریم ؟ خب تصور کنین تو یه ساختمون اداری بزرگ این آهنگ با صدای بلند پخش بشه. شما خودتو بزار جای من. نمیشه تکون نخورد ک. دیگه نهایتش ب حالت دابسمش طور با حرکات ریز گردن. دوستان هی با خنده تذکر میدادن ک توروخدا رامین  :))) 

۱۷ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

خیلی مدیونشم

داشتم تو پیاده رو میرفتم . یه 206 سفید از تو پمپ بنزین میومد بیرون. از جلوش رد شدم. یه لحظه شنیدم ک یه نفر گفت "رامین تویی؟" برگشتم ببینم کیه. دیدم راننده 206 بود. معلم ریاضی اول راهنماییم. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. از دیدنم خیلی خوشحال شد. از ماشین پیاده شد. احوال پرسی کرد. خوشحالیشو می تونستم تو چشماش ببینم. 

خیلی ها با دیدن معلم های قدیمی شون سرشو برمیگردونن اونور ک ینی ندیدم. خیلی ها هم می بینن و میرن جلو خودشونو معرفی میکنن و منتظر میشن تا معلمه یادش بیاد ک این کیه. ولی رابطه من و معلم عزیزم اصلا این طوری نبود و نیست. گردن من خیلی حق داره. 



+ یک مسابقه ای میخاد برگزار بشه تو این وب . من هم قراره شرکت کنم ولی مشخص نخاهد بود ک من شمارم چنده . اگه حوصله داشتین شرکت کنین :)

۸ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

کم مونده بود تصادف کنم

سر چهاراه تلویزیون شهری گذاشته بودن؛ تو ارتفاع پایین . از اون بزرگا . چراغ قرمز بود . شب بود . داشت یه کلیپ در مورد حواس پرتی موقع رانندگی و سوانح مرتبط نشون میداد. چراغ سبز شد . همین ک من رسیدم ب تقاطع ، کلیپ هم تموم شد و صفحه کاملا سفید شد . داشتم کور میشدم . 

۹ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

این طوری نگام نکنین . خستم :))

من قبلن فک میکردم اینجا نوشتن باعث میشه راحتتر بتونم هر متنی ک دلم میخادو بنویسم . الان تو نوشتن پایان نامه حتی توضیح برنامه هایی ک ازشون استفاده کردمو از P30download کپی کردم . 

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خندیییییید

گفت 

میشه پشتشو برام بنویسین ؟ 


 عکسو بهم داد و پشتش نوشتم 

دوست همان بِه ک بلا کَش بود

عود همان بِه ک در آتش بود


عکسو بهش دادم . چرخوند و خوند 

دوست همان به ک ... چی ... بلاک اش بود ؟ 


خندیدم و گفتم 

بلاااا کش . بلاک اش چیه دیگه ؟؟ 

۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

مث دوست من ک عاشق بچه ست :)

این ک وقتی میبینی یه نفر عاشقانه یه چیزی رو از ته دل دوست داره ، حس خیلی خوبی داره . آدمو ب زندگی امیدوار میکنه ک ببین دنیا هنوز خوشگلیاشو داره 
۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

دو تا ک نشدی ؟

با توجه ب سن الانم و همچنین، موضوعاتی ک تو چت با یه دوست قدیمی میتونه مطرح بشه ، شنیدن این سوال چندان هم غیرقابل پیش بینی نیس ولی این، اولین بار بود ک یه نفر این قدر بامزه ازم این سوالو کرده . پرسید
۱۰ نظر ۲ موافق ۱ مخالف

تا حالا شده یه لحظه براتون اندازه چن دیقه کش بیاد؟

شب بود . بارون می بارید . تو جاده فرعی بین شهری بودیم . دو بانده بود . پر از پیچ و خم . تاریکِ تاریک . بدون هیچ چراغی . مسیر هم شلوغ بود . تو ماشین دوستم بودم . اون میروند . پرشیا بود . آهنگو باز کرده بود . محسن چاوشی برقصا رو میخوند . تو یکی از پیچ ها سرعت ماشین زیاد بود . یهو احساس کردم همه چی وایستاد ولی من هنوز میتونستم تکون بخورم . عین فیلما . بدون اینکه فکر کنم اشهد مو گفتم . با آرامش . یه آرامشی ک برای اولین بار بود تجربه اش میکردم . بعد همه چی برگشت ب حالت معمول . سر پیچ ماشین لیز خورد و یه دور کامل چرخید ماشین . رفت تو باند مخالف . اونجا هم یه دور چرخید . دوستم عین دیوونه ها فرمونو میچرخوند ب چپ و راست ولی من همچنان آروم بودم . جلو یه پیچ دیگه بود ( اینو بعدن فهمیدیم ) ماشین برگشت به باند اصلی یه دور دیگه پیچید و رفت تو شونه خاکی وایستاد . دوستم داشت از سکته میمرد . کلا منگ بود . نمی دونست باید چیکار کنه . ولی من اصلا عین خیالم نبود . از ماشین پیاده شدیم . چرخ سمت راست اندازه توپ پینگ پنگ سوراخ شده بود :| هی بهش میگفتم مشکلی نیس . چرخو عوض میکنیم . و اون کلا خیره بود به من . بعد از دو دیقه متوجه شدیم ک سه متر اونور تر از جاده یه دره هم هست . تاریک بود ندیده بودیم :| چرخو عوض کردیم . برگشتیم خونه . حالش افتضاح بود . ولی من حالم بهتر از اون بود . اون اشهد یه آرامش خاصی بهم داده بود . ولی تا چن روز بعدش حال منم بد شد . انگاری داغ بودم حالیم نبود چ اتفاقی افتاده بود برام . 

۶ نظر ۸ موافق ۱ مخالف

علی و مصطفی یه بار هم همدیگه رو ندیدن تا حالا

با مصطفی قهر بودم . علی میدونست ک قضیه چیه و چرا باهاش قهرم . یه ماه گذشت . با مصطفی آشتی کردم . باهم رفتیم بیرون . فرداش علی پرسید با مصطفی آشتی کردی ؟ گفتم اره . گفت دیدم دیروز با هم بودین . خیلی خوشحال شدم ک باز آشتی کردین باهم . اون روز فهمیدم علی خیلی رفیقه . خیلی . میتونست اون جمله رو نگه . می تونست بگه "موقع مشکلات و دعوا ک میشه میای پیش من ، خوشی ها و بیرون رفتن هات با اونه " ولی نگفت 



۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

خیلیا فک میکنن بخاطر باکلاسیه ولی این طور نیس

داشتم باهاش حرف میزدم . یهو گفت چ زود تغییرکانال میدی . ترکی فارسی با هم حرف میزنی . گفتم خداروشکر کن بخاطرت اینگلیسی رو حذف کردم . خندید.

۲۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

منو نمی تونین تصور کنین

گوشه های پد ماوس از پلاستیک زیرش جدا شده بود . مجبور شدم از هر گوشه دو سانت با قیچی ببرم . اومد خیلی جدی گفت اه من میخاستم واسه تولدت پد ماوس بخرم .
۸ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

از روز ازل غم با من زاده شده ست

تو فکرش بودم ک یهو صحنه ای توجهم رو جلب کرد . دختره سرشو گذاشته بود رو شونه مرد . مرد هم دستشو حلقه کرده بود دور گردن دختره . عدل همون لحظه همای خوند 

۱۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

هیچ کس نمی دونست من حتی این آهنگو نشنیدم

رفتیم بازار واسه عکاسی . دو تا پیرمرد کنار هم نشستن بودن و داشتن خیلی گرم حرف میزدن . عکس گرفت نشونم داد . گفتم "خوب شده . کپشن بنویس دوستای صمیمی کارای قدیمی " همه خندیدن ولی 


+ مث اینکه این یکی از خصلایل پنهان منه : یک - دو - سه
۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

شاید یادتون نیاد

Temptation in my heart

I'm burning, I fall apart

When the night falls

My heart calls for love and devotion

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

توضیحاتی چند در مورد روال جدید وبلاگ

الان که دارم این پستو می نویسم ساعت 1:30 روز 18 فروردینه . تمام این مطالبی که تا امروز خوندین رو تا قبل این تاریخ نوشتم . اسفند سال پیش اتفاقاتی برام افتاد . طوری شد ک همه دوستان نزدیکم بهم گفتن ک اینقدر درونگرا نباش . حرف بزن . حرفاتو بگو . منم قبول کردم حرفشونو . تصمیم گرفتم از اینجا شروع کنم . از فروردین شروع کردم ب نوشتن . هر چی که تو ذهنم بود . از خاطرات گرفته تا ذهنیات . نوشتم تا یه کم خالی کنم مغزمو از حرف های نگفته قدیمی . یه کم خلوت بشه . جا باز واسه افکار جدید و بهتر . چن روز پشت سر هم نوشتم بدون اینکه منتشر کنم . تعدادشون داشت زیاد میشد . تصمیم گرفتم همشو یه جا منتشر نکنم . خوب نمیشد . انتشار در آینده زدم همشونو . هر روز یه پست . سر ساعت 8 تا رسیدم ب اینجا . الان در حال حاضر ( 18 فروردین ) با احتساب این نوشته ، 30 تا نوشته منتشر نشده دارم . تلاشمم این بوده ک کیفیت رو فدای کمیت نکنم . هر چرتی رو ننویسم . سطح خودم رو نگه دارم . پایین نرم . تا الان که خوب بوده . امیدوارم بعد از این هم خوب بشه . خدا میدونه تا کی بتونم این روال رو ادامه بدم . شاید براتون سوال بشه ک خب بعد از این پست چن تا پست آماده انتشار داری ؟ و من در جواب بگم سوال خوبی بود . نمیگم :)) با تشکر . روابط عمومی وبلاگ عقاید یک رامین . 

۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

همه حرفایی ک آماده کرده بودم تو دهنم ماسید

دبیرستان بودم . رمان خونده بودم اما نه خیلی . ولی هر کدومو ک خونده بودم اسم نویسنده و ملیتش یادم بود . میخواستم به دوستم توضیح بدم ک شیوه تدریس و ارزشیابی درس ادبیات اشتباهه . میخاستم بگم ک من ک چن تا رمان رو با علاقه خوندم بدون اینکه به امتحان فکر کنم ، همه اطلاعاتش یادم مونده . چه خوبه ک ادبیات مدرسه هم همین طور باشه . همه اینارو با شوق تو ذهنم مرور کرده بودم . پرسیدم مهدی تا حالا کتاب رمان خوندی دیگه حتمن ؟ گفت نه 

۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

بعدش میخندیم

این طوریه ک شبا من ب اون مینویسم صب بخیر . اونم واسه من مینویسه شب بخیر 

۳ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

راننده کلی خندید

صندلی پشت نشسته بودم . 3 تایی مون هم خسته بودیم . خسته نهار اون روز . دلیل خستگی هم بخاطر این بود ک واسه یه نهار معمولی، گروه 30 نفری تو تلگرام باز کرده بودن و از یه ماه پیش داشتن هماهنگ میکردن . هر روز بحث بود تو گروه . 

گفت "خدا رو شکر . کار سخت امروزم انجام دادیم . "

گفتم "پس قورباغه امروزو قورت دادی ."

خیلی با هیجان گفت "آره . خوندی اون کتابو ؟"

نمی خواستم ضایع اش کنم ولی نشد . گفتم نه

۵ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

درخت نزدیک

- با شنیدن "این" بعنوان ضمیر اشاره با لحن اعتراضی گفت : "این به درخت میگن"

+ خندید گفت " این رو به درخت نزدیک میگن"

۱ نظر ۵ موافق ۲ مخالف

حس خوبی بود

وقتی رییس دانشگاه ، این عکسمو صد هزار تومن خرید .



+ خیریه بود . یه قرونش هم به خودم نرسید

۹ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

come on come on turn the radio on

آهنگ خارجی خیلی کم گوش میدم . سالی یکی دو تا . چه برسه ب اینکه حفظش کنم . یه آهنگی بود ک چن ماه پیش یه نفر بصورت اتفاقی بهم داده بود . ریتمش خوب بود . من هم همین طوری خوشم اومده بود و حفظش کرده بودم . تو ماشین بودیم . دوستم گفت بزار یه آهنگ خارجی باز کنم . باز کرد . همین آهنگ بود . از لحظه خوندن خواننده منم شروع کردم ب خوندن ک یهو ب دوست بغل دستیش اشاره کرد گفت سلیقه اش عوض شده . اون یکی هم گفت آره . میبینی که حفظه کل آهنگو . هیچی نگفتم

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

تو اتوبوس

یاد اون شبی افتادم ک از ساعت 11 تا 2 شب حرف زدیم
۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفـــــان | با کلی تغییرات