+ منم - علی

+ خیلی وقته پست نمیزاری اینستا، مثل من.

- آره دو تایی‌مون کلا پست نمیزاریم.

+ لایک هم نمی‌کنی مثل من.

- چرا یکی دوتا بعضی وقتا.

+ ولی من لایک نمی‌کنم. نگاه می‌کنم ولی لایک نمی‌کنم


(چند دقیقه بعد یکی از دوستان مشترک، فیلمی قدیمی پست کرد که خاطره‌های زیادی رو تداعی کرد برای هردومون)


- حرفت تاثیر گذاشت رفتم لایک کردم.

+ آره. منم لایک کردم. آخرین لایک قبل این لایک برمی‌گرده به ده روز پیش.

- واقعا یا همین‌طوری میگی؟

+ واقعا. آخرین لایکمو 5 اکتبر زدم.

- دور موندم ازت انگار. تعجب می‌کنم بعضی وقت‌ها از آمارهایی که یادت می‌مونه بعد یادم میفته که رامینی تو

+ :))

۲ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

کلی خندیدم

گفتم : معیارت چیه ؟

گفت : خوش اخلاق باشه . بخاطر خودش میگماااااا . خودش اذیت میشه بعدا



+ بحث به هیچ وجه جدی نبود . نیاین بگین این پست فلانه و بیسار 

۴۱ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ب کامل ترین شکل ممکن فهمیدم اصلا اعتقادی ب مختصر نویسی نداره

نوشت "سلام"
نوشتم "slm"
نوشت "با وقت اضافتون مقاله های علمی مطالعه میکنین؟"

۱۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

مث همیشه

گفت "با اون سطح از بیشعوریت که اون داره، اصلا ازش انتظار نداشتم ولی خیلی خوب حرف زد. خــــــــیـــــــلـــــــــی"

خواستم داد بزنم ک "من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش" 

ولی چیزی نگفتم . فقط پوکر فیس شدم
۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

اونقدر خندید ک نتونست حرف بزنه

گفتم : سلام سید حالت چطوره؟

با صدای بلند و کشیده گفت : عاااالللییییی

گفتم : حال خندوانه ای های توی خونه چطوره ؟

۱۴ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

علی و مصطفی یه بار هم همدیگه رو ندیدن تا حالا

با مصطفی قهر بودم . علی میدونست ک قضیه چیه و چرا باهاش قهرم . یه ماه گذشت . با مصطفی آشتی کردم . باهم رفتیم بیرون . فرداش علی پرسید با مصطفی آشتی کردی ؟ گفتم اره . گفت دیدم دیروز با هم بودین . خیلی خوشحال شدم ک باز آشتی کردین باهم . اون روز فهمیدم علی خیلی رفیقه . خیلی . میتونست اون جمله رو نگه . می تونست بگه "موقع مشکلات و دعوا ک میشه میای پیش من ، خوشی ها و بیرون رفتن هات با اونه " ولی نگفت 



۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

په چی میگفتی الان پس ؟

بعد 5 دیقه سخنرانی در مورد مسایل سیاسی، سکوتمو شکوندم و گفتم من زیاد اهل اینجور چیزا نیستم . برگشت گفت منم همین طور . من :|

۶ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

راننده کلی خندید

صندلی پشت نشسته بودم . 3 تایی مون هم خسته بودیم . خسته نهار اون روز . دلیل خستگی هم بخاطر این بود ک واسه یه نهار معمولی، گروه 30 نفری تو تلگرام باز کرده بودن و از یه ماه پیش داشتن هماهنگ میکردن . هر روز بحث بود تو گروه . 

گفت "خدا رو شکر . کار سخت امروزم انجام دادیم . "

گفتم "پس قورباغه امروزو قورت دادی ."

خیلی با هیجان گفت "آره . خوندی اون کتابو ؟"

نمی خواستم ضایع اش کنم ولی نشد . گفتم نه

۵ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

درخت نزدیک

- با شنیدن "این" بعنوان ضمیر اشاره با لحن اعتراضی گفت : "این به درخت میگن"

+ خندید گفت " این رو به درخت نزدیک میگن"

۱ نظر ۵ موافق ۲ مخالف

+ منم - مهرداد یه مکالمه واقعی

+ خدافظ مدیریت عجیب

- پاییز یهو میاد ، تو یه روز

+ آمل بابل قائم شهر 

- :))) چطوری داااش ؟ چی شدی ؟

+ خیره ام به آفاق مغربی

- تو بیا

+ زَنی   ز    نِی زدن   نِی زنی   خوشش آمد ، این خوب نیست 

- شما که گردنت بلنده ببین بهار کدوم وره ؟

+ بهار دلکش رسید دل به جا نباشه ؟ انصافانه ست ؟

- دلبر که ما این همه خاطرخواهشیم 

+ اون دو تا کین ک زل زدن به ما ؟

- :)))))

+ شب بخیر 

- شب بخیر :)

۵ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

برای خودمم عجیب بود

 - زدم تو خط آهنگای فرهاد

+ فرهاد مهراد ؟

- آره

+ فرهاد عالیه ... شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی

وقت خوبی ک میشد ، غزلی تازه بگی



پ.ن. بعد ده دوازده سال ، برای اولین بار ، تو سلیقه موسیقایی من و مصطفی یه نقطه مشترک پیدا شد 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفـــــان | با کلی تغییرات