عقاید یک رامین

Workplace Computer
شما هم مثل من از شنیدن مفاهیمی از قبیل "دوستی و رفاقت مهم‎‌تر از مسابقه‌ست" تو مسابقه‌هایی مثل خندوانه حالت تهوع می‌گیرین؟
۷ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ پنجشنبه

کاری که نداری یک‌شنبه؟

اگه داری بگو ها ناراحت نمیشم

فقط دیگه باهات حرف نمی‌زنم

۱۹ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ جمعه

امروز از هندزفری استفاده کردم

۱۰ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ شنبه

با چک کردن برنامه خاموشی برق آن روز

۱۴ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ سه شنبه

دیروز استارت قالب تابستون رو زدم. امیدوارم همونی بشه که میخوام. 

۱۲ نظر موافقين ۱۰ مخالفين ۰ شنبه
گوشی تلفن عمومی دستش بود ولی حرف نمی‌زد. با پشت دستش اشک‌هاشو پاک می‌کرد. 
۶ نظر موافقين ۱۷ مخالفين ۱ پنجشنبه
"متاسافانه" ... پاک ‌می‌کند ... 
"متسافانه" .. دوباره پاک می‌کند ...
هم‌زمان با فشردن دکمه‌ها، زیرلب تک‌تک واج‌هارو می‌خواند تا درست بنویسد


+ حتی در نوشتن عنوان :|
۱۵ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ چهارشنبه
دانشجو باشی، مهندسی بخونی، ارشد باشی ولی بلد نباشی نمودار بکشی؟
۲۲ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ سه شنبه

بعضی از روزها نباید تموم بشن. بعضی از روزها رو باید قاب کنی بزنی گوشه دلت. حس بعضی روزها، می‌تونه ماه‌ها شارژت کنه. بعضی روزها، اندازه یه ماه می‌خندی؛ دلت شاده؛ حرف‌های خوب می‌شنوی؛ تو هم حرف می‌زنی؛ مثل بقیه جاهای دیگه سکوت نمی‌کنی؛ هیچ‌کس نقاب نزده؛ هیچ‌کس نقش بازی نمی‌کنه؛ می‌تونی آینه صاف و زلال دل بقیه رو ببینی. بعضی از روز‌ها نباید تموم بشن.

۸ نظر موافقين ۱۴ مخالفين ۰ چهارشنبه

آهنگ مورد علاقه‌تونو نذارین رو آلارم گوشی. بعد اینکه یه مدت با صداش از خواب بیدار شدین،

۲۸ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ دوشنبه

وقتی فهمیدم منو محمد صلاح هم‌سنیم،

۴ نظر موافقين ۵ مخالفين ۰ چهارشنبه

سی سال بعد قرار به خودم بگم 

۷ نظر موافقين ۲ مخالفين ۰ سه شنبه

مگه میشه صدای جیغ‌کشیدن‌شو بشنوی و حالت بد نشه؟

۴ نظر موافقين ۶ مخالفين ۰ پنجشنبه
زیر باکس مجاز نوشته
۲۴ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ دوشنبه
کلید قفل کمد دانشگاهم گم شده. تا حالا هر کلیدی رو امتحان کردم بازش کرده.
۱۱ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ يكشنبه

هم‌زمان که حبیب داد می‌زنه "به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی" از اون ور سوگند میگه "تقویم روی میخ دیوار نیس" منم با دو تا خواننده آهنگارو زمزمه می‌کنم و کانتر 29 نفره می‌زنم

۵ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ جمعه

آذرماه تو دانشگاه نمایشگاه داشتیم و من باید واسه اختتامیه کلیپ درست می‌کردم. با خستگی یه هفته نمایشگاه و اعصاب‌خردی ناشی از عدم اختیار واسه تصمیم‌گیری برا کلیپ، به هر مصیبتی بود، 7 8 ساعته کلیپ رو واسه فرداش که اختتامیه بود، درست کردم. درعین ناباوری کلیپ بخاطر یک سری کج‌سلیقگی، به افتضاح‌ترین شکل ممکن پخش شد. طوری که ترجیح می‌دادم پخش نشه تا اینکه اونطوری پخش بشه. هم عصبانی بودم هم ناراحت. هر کی بهم می‌رسید بهش می‌پریدم. تمام تلاش‌ها و اعصاب‌خردی‌ها و زحمتام با یه حرکت نابود شده‌بود. اون اتفاق تموم شد و من چند ساعت بعدش حالم بهتر شد.


این همه دریانورد شهید شدن. تو یه روز. پدر و مادرشون مگه یه روزه اینارو بزرگ کرده بودن که یه روزه از دست‌شون دادن؟ 30 سال زحمت کشیدن، خون دل خوردن تا جگرگوشه‌شون قد بکشه. حالا کی می‌خواد جواب‌شونو بده؟ کی می‌تونه آروم‌شون کنه؟ چند سال باید صبر کنن تا داغ دل‌شون کمتر بشه؟ مگه اصلا داغ دل کم میشه؟ وقتی من بخاطر تلاش چند ساعته‌ام اون قدر ناراحت شدم، پدر و مادر این عزیزا باید چقدر ناراحت باشن؟ خدا خودش به دادشون برسه

۱۳ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ يكشنبه
تو یه کلبه چوبی کوچک بالای یه کوه بلند بودم. نزدیکای غروب بود. می‌خواستم بخوابم که رفتم به سمت در تا بیرونو نگاه کنم. ماتم برد. بهترین صحنه عمرمو دیدم. یه طبیعت نامحدود از درختای سبز با یه نور سحرانگیز. دستپاچه شدم. تند رفتم سمت اتاق تا دوربینمو بیارم و عکس بگیرم. به حداکثر سرعتی که می‌تونستم سه‌پایه رو باز کردم که یکی اومد بغلم یه چیزی گفت. حواسم پرت شد. خواستم عکس بگیرم پایه‌های جلوی سه‌پایه اومدن بالا. انگار کف کلبه اومده بالا. تصویرها بهم مخلوط شدن و رفته رفته، یه موج سیاه، زیباترین طبیعتی که دیده بودم پوشوند. از خواب بیدار شدم. یادم اومد که نتونسته بودم عکسو بگیرم. 
۲۰ نظر موافقين ۱۲ مخالفين ۰ پنجشنبه