تا مغز به چیزهای دیگه فک نکنه

هم‌زمان که حبیب داد می‌زنه "به شب‌نشینی خرچنگ‌های مردابی" از اون ور سوگند میگه "تقویم روی میخ دیوار نیس" منم با دو تا خواننده آهنگارو زمزمه می‌کنم و کانتر 29 نفره می‌زنم

جمعه ۲۷ بهمن ۹۶ - ساعت ۱۵:۲۵
۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

سانچی

آذرماه تو دانشگاه نمایشگاه داشتیم و من باید واسه اختتامیه کلیپ درست می‌کردم. با خستگی یه هفته نمایشگاه و اعصاب‌خردی ناشی از عدم اختیار واسه تصمیم‌گیری برا کلیپ، به هر مصیبتی بود، 7 8 ساعته کلیپ رو واسه فرداش که اختتامیه بود، درست کردم. درعین ناباوری کلیپ بخاطر یک سری کج‌سلیقگی، به افتضاح‌ترین شکل ممکن پخش شد. طوری که ترجیح می‌دادم پخش نشه تا اینکه اونطوری پخش بشه. هم عصبانی بودم هم ناراحت. هر کی بهم می‌رسید بهش می‌پریدم. تمام تلاش‌ها و اعصاب‌خردی‌ها و زحمتام با یه حرکت نابود شده‌بود. اون اتفاق تموم شد و من چند ساعت بعدش حالم بهتر شد.


این همه دریانورد شهید شدن. تو یه روز. پدر و مادرشون مگه یه روزه اینارو بزرگ کرده بودن که یه روزه از دست‌شون دادن؟ 30 سال زحمت کشیدن، خون دل خوردن تا جگرگوشه‌شون قد بکشه. حالا کی می‌خواد جواب‌شونو بده؟ کی می‌تونه آروم‌شون کنه؟ چند سال باید صبر کنن تا داغ دل‌شون کمتر بشه؟ مگه اصلا داغ دل کم میشه؟ وقتی من بخاطر تلاش چند ساعته‌ام اون قدر ناراحت شدم، پدر و مادر این عزیزا باید چقدر ناراحت باشن؟ خدا خودش به دادشون برسه

يكشنبه ۲۴ دی ۹۶ - ساعت ۲۳:۱۴
۱۳ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

حسرت خوردم؛ برای اولین بار تو زندگیم

تو یه کلبه چوبی کوچک بالای یه کوه بلند بودم. نزدیکای غروب بود. می‌خواستم بخوابم که رفتم به سمت در تا بیرونو نگاه کنم. ماتم برد. بهترین صحنه عمرمو دیدم. یه طبیعت نامحدود از درختای سبز با یه نور سحرانگیز. دستپاچه شدم. تند رفتم سمت اتاق تا دوربینمو بیارم و عکس بگیرم. به حداکثر سرعتی که می‌تونستم سه‌پایه رو باز کردم که یکی اومد بغلم یه چیزی گفت. حواسم پرت شد. خواستم عکس بگیرم پایه‌های جلوی سه‌پایه اومدن بالا. انگار کف کلبه اومده بالا. تصویرها بهم مخلوط شدن و رفته رفته، یه موج سیاه، زیباترین طبیعتی که دیده بودم پوشوند. از خواب بیدار شدم. یادم اومد که نتونسته بودم عکسو بگیرم. 
پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶ - ساعت ۰۱:۲۲
۲۰ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف

سالاد

1. نمایشگاه به خوبی و خوشی تموم شد. این دفعه باعث شد دوستانی مثل نرگس، هلما و آذری قیز رو از نزدیک زیارت کنم. چقدر این دیدارها لذت‌بخشند بماند که حافظه‌ام یه جاهایی کلا نات ریسپاند بود :))

2. در این یه هفته به دو مورد خودشناسی رسیدم:

  • توانایی دلداری دادنم فاجعه‌ست. هیچ حرف مفیدی نمی‌تونم بزنم. نمیدونم اصلا باید چی بگم. یعنی اگه بخوام یکیو از حالت غم و ناراحتی برسونم به حالت خنثی یه هفته باید تلاش کنم ولی در عوض، حالت خنثی رو خیلی راحت میتونم به حالت شاد تبدیل کنم.
  • وقتی عصبانی میشم، ترسناک میشم :| اینو مستقیم بهم گفتن :))
3. دوستی بسیار زیبا نوشته بود: فقط یه دانشجوی مهندسی میدونه که یه دانشجوی مهندسی هیچی نمیدونه. میشه گفت منم باهاش موافقم.
4. وی اشتباهی بجای "پاستای پنه" گفت "پانای پسته" و باعث شاد شدن دل دوستان شد :)))
5. احساسات و درونیات و ذهنیاتم مثل چند رشته نخ طویل بهم پیچیدن. نمیتونم این چند کلاف سردرگمو از هم باز کنم. 
يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶ - ساعت ۰۱:۱۶
۱۳ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

وی aux را بزور از بقیه می‌گرفت :))

باز نمایشگاه 

باز خستگی لذت‌بخش

باز حسای خوب

باز ناهارهای دیروقت

باز صدای خنده‌های دوستا

باز دعوا سر اینکه کی آهنگ باز بکنه

باز ثابت واینستادن‌های من

باز تلاش‌های نافرجام من برای پلی کردن آهنگای تی ام بکس در فضای عمومی دانشگاه :))



خوشحال میشم اگه کسی تبریز بود تشریف بیاره :)

يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶ - ساعت ۲۱:۳۲
۱۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

عقاید یک رامین

4 ساله شد :)

چهارشنبه ۸ آذر ۹۶ - ساعت ۱۶:۰۸
۲۰ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

همین‌قدر مبهوت

وقتی در مورد موضوعی بیشتر از یه سال فکر کنی، دقیقه 90 ازت خواهش کنه نظرتو عوض کنی و نتونی نه بگی
سه شنبه ۷ آذر ۹۶ - ساعت ۲۲:۵۹
۱۰ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

The cold is cutting

این یه اصطلاح ترکی هستش. اصلش این شکلیه : شَختَه کَسیر. (شخته: سرما، هوای سرد)(کسیر: می‌بُره)

تو آب و هوای سرد و خشک، وقتی هوا سرد میشه پوست بدن مخصوص صورت و دست‌ها، شدیدا زبر و تیکه‌تیکه میشه. وقتی سوز و سرما به این وضعیت پوست می‌خوره حالتی مثل سوزش بریدگی با کاغذ به آدم دست میده. تو این شرایط ما میگیم شخته کسیر. یعنی داره پوستو می‌بره. بعضا ما به شوخی ترجمه انگلیسی‌شو استفاده می‌کنیم که هوای سرد باعث نشه لبخند عزیزمانونو محو بشه :)


+ یخ زدگانیم

شنبه ۴ آذر ۹۶ - ساعت ۲۳:۲۷
۱۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

یه گیگ اینترنت دارم؛ یه روز مهلت

فیلم پیشنهاد نمایید. ترجیحا ترسناک، فضایی، کمدی، کلاسیک نباشه. با تشکر
يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶ - ساعت ۲۰:۱۳
۱۸ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

عجیبه

از وقتی درسم تموم شده، تعداد شبایی که خواب می بینم زیاد شده

سه شنبه ۱۶ آبان ۹۶ - ساعت ۱۹:۱۶
۱۱ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

امشب اٙ اون شباس ، کلی آدم دور و برم

همیشه حواستون باشه شب که خسته می رسین خونه، خوابیدین رو تخت آهنگ چی گوش میدین. یهو میشین مثل من که دیشب یه آهنگو تو خواب بیدار گوش می دادم. انگاری تلقین شد بهم. نصف شب چند بار از خواب بیدار شدم یکی تو مغزم می خوند

جمعه ۵ آبان ۹۶ - ساعت ۱۵:۱۴
۶ نظر ۶ موافق ۱ مخالف

نمی‌دونم چرا یادم نمیاد

تازگی‌ها حافظه‌ام خیلی افتضاح شده. یعنی بعضی وقتا هیچـــــی یادم نمیاد. عمق فاجعه رو اون روز که با امیرحسین داشتم اسم و شهرت بازی می‌کردم کاملا حس کردم. هی زور می‌زدم ولی اصلا نتیجه‌ای نداشت و از 20 تا بازی‌مون من فقط دوبار بردم :| مثل رضا یزدانی می‌تونم بگم که 


+ پیشنهادی دارین واسه رفع این موضوع؟ جدول؟ سودوکو؟

يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶ - ساعت ۰۹:۵۸
۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

ارشد بدون زحمت !

13 میلیون میگیرن . نه لازمه بری کلاس نه لازمه پایان نامه بنویسی . خودشون می نویسن واست . یک و نیم سال هم تموم میشه . 


منبع

پنجشنبه ۶ مهر ۹۶ - ساعت ۲۱:۱۷
۱۵ نظر ۵ موافق ۱ مخالف

مث همیشه

گفت "با اون سطح از بیشعوریت که اون داره، اصلا ازش انتظار نداشتم ولی خیلی خوب حرف زد. خــــــــیـــــــلـــــــــی"

خواستم داد بزنم ک "من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش" 

ولی چیزی نگفتم . فقط پوکر فیس شدم
چهارشنبه ۵ مهر ۹۶ - ساعت ۲۱:۳۰
۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

هنوزم تموم نشده :|

با توجه به پست قبل، همه منو این جوری تصور میکنن :



در حالی ک من تو این دو روز (امروز و دیروز) فقط بخاطر کارای فارغ التحصیلیم و گرفتن امضاها، 20 کیلومتر راه رفتم !
يكشنبه ۲ مهر ۹۶ - ساعت ۱۸:۱۰
۱۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

و باز شما بگین تنبل :))

بازم پاییز ، بازم تغییر ساعت ، بازم خوشحالی من بخاطر عوض نکردن ساعت ماشین

شنبه ۱ مهر ۹۶ - ساعت ۲۲:۰۴
۱۰ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

روح مسابقه

فینال ادا بازی خندوانه رو دیدین ؟ قوانینی گذاشته بودن ک به نظر من خوب نبودن . یکیش این بود ک گروه اولی امتیاز مرحله رو دوبل می کرد و گروه دوم میتونست با دادن نشان بیشتر، خاصیت دوبل شدن اونارو خنثی کنه . ب نظرم اصلا قانون خوبی نبود . مخالف با روح مسابقه بود . همیشه باید تلاش بکنیم که خودمون برنده بشیم، نه اینکه تلاش کنیم گروه مقابل برنده نشه . مهم نیس رقیب ، دوستمونه ، آشناست یا حتی دشمن :| باید تمرکز و انرژی مون رو بزاریم واسه برنده شدن خودمون ، نه پایین کشیدن تیم مقابل . این موضوع فقط تو این مسابقه نیس . میشه انواع مختلفشو تو ورزش های دیگه دید ک طرفدارای یه تیم دارن ب طرفدارای اون یکی تیم فحش میدن :| چرا اخه ؟ تو تیم خودتو تشویق کن . با اونا چیکار داری ؟ 


پ.ن. 1 : معلومه سرم خلوت شده ک دارم در باره این جور مسائل سطحی می نویسم یا نه ؟ بالاخره تابستون ما هم شروع شد :| 

پ.ن. 2 : قسمت "نظرات ارسالی" اضافه شده ب بیان. بعد n سال یه چیز جدید رو کرد.

پ.ن. 3 : آدم باید با انصاف باشه . خندوانه جزو معدود برنامه های خوب تلویزیونه. درست نیس ک وقتی بعد 600 قسمت یه ایراد داشتن خوبی هاشونو یادم بره . من از همین جا از همه دست اندرکاران برنامه تشکر میکنم :)

پ.ن. 4 : خوبه خورشید گفت کوتاه می نویسه :)) ببین چقدر زیاد شد :)))

جمعه ۲۴ شهریور ۹۶ - ساعت ۱۹:۰۲
۲۳ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

بعد یه سال

تموم شد . آآآآآآآآه . بالاخره تموم شد ولی احساس میکنم تموم نشده و یکی قراره بیاد بگه دوربین مخفی بوده باید یه سال هم کار کنی  😐 😂 . خیلی بهتر از تمرین هام شد . سر 16 دیقه تموم کردم 😎😎😎😎 تشکر میکنم از استاد داور عزیز ک ب چرت ترین چیزهای ممکن گیر داد و باعث شد قیافه ام به حالت های مختلف استیکری مث دو نقطه خط یا "دارین شوخی میکنین؟" تبدیل بشه و دوستان اون پشت قهقهه های ریز بزنن 😂😂😂😂 خیلی ممنونم بابت دعاهای خیر تون . مرسی واقعا

+ صب اصلا استرس نداشتم . حتی یه ذره . اون قدر استرس نداشتم ک رفتنی تصادف کردم 😑 خسارت مالی جانی نداشت . فقط سپر ب سپر خورد . میخام بگم ک فهمیدین دیگه چقدر استرس نداشتم ؟ ولی خداییش تو ارائه استرس نداشتم 😊



دوشنبه ۲۰ شهریور ۹۶ - ساعت ۱۹:۳۰
۱۶ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

دعا کنین

فردا همه چیز خوب پیش بره . فردا دفاعمه . تمرین کردم . مرور کردم ولی باز شما

يكشنبه ۱۹ شهریور ۹۶ - ساعت ۲۰:۳۴
۲۱ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

دور دنیا در چت

کُرده ، الان آمریکاست. من فارسی می نویسم، اون ترکی جواب میده.
شنبه ۱۸ شهریور ۹۶ - ساعت ۲۳:۲۰
۱۳ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

من تو رو از دست دادم یا تو منو ؟

بعضی وقتا از خودم میپرسم من آدما رو از دست میدم یا آدما منو . یا حتی بطور دقیقتر

چهارشنبه ۱۵ شهریور ۹۶ - ساعت ۰۱:۰۵
۱۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

خیلی مدیونشم

داشتم تو پیاده رو میرفتم . یه 206 سفید از تو پمپ بنزین میومد بیرون. از جلوش رد شدم. یه لحظه شنیدم ک یه نفر گفت "رامین تویی؟" برگشتم ببینم کیه. دیدم راننده 206 بود. معلم ریاضی اول راهنماییم. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. از دیدنم خیلی خوشحال شد. از ماشین پیاده شد. احوال پرسی کرد. خوشحالیشو می تونستم تو چشماش ببینم. 

خیلی ها با دیدن معلم های قدیمی شون سرشو برمیگردونن اونور ک ینی ندیدم. خیلی ها هم می بینن و میرن جلو خودشونو معرفی میکنن و منتظر میشن تا معلمه یادش بیاد ک این کیه. ولی رابطه من و معلم عزیزم اصلا این طوری نبود و نیست. گردن من خیلی حق داره. 



+ یک مسابقه ای میخاد برگزار بشه تو این وب . من هم قراره شرکت کنم ولی مشخص نخاهد بود ک من شمارم چنده . اگه حوصله داشتین شرکت کنین :)

دوشنبه ۱۳ شهریور ۹۶ - ساعت ۲۳:۰۰
۸ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

خستگی

اون قسمتش ک نصف شب زلزله میاد، بیدار میشی، میگی ایشالا ک چیزی نیس، باز میگیری میخوابی

دوشنبه ۶ شهریور ۹۶ - ساعت ۱۰:۵۲
۲۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

ذوق میکنم

تو چت خودم الکی تایپ میکنم، مینویسه "typing ..." 

چهارشنبه ۱ شهریور ۹۶ - ساعت ۰۰:۱۹
۱۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

اصن اشک تو چشام جمع شد


ما با این تیتراژ بزرگ شدیم 




دریافت
مدت زمان: 1 دقیقه 39 ثانیه 
دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶ - ساعت ۱۳:۰۲
۱۴ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

این طوری نگام نکنین . خستم :))

من قبلن فک میکردم اینجا نوشتن باعث میشه راحتتر بتونم هر متنی ک دلم میخادو بنویسم . الان تو نوشتن پایان نامه حتی توضیح برنامه هایی ک ازشون استفاده کردمو از P30download کپی کردم . 

يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶ - ساعت ۱۳:۰۲
۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

خدایا شکرت

خدایا ! بابت باران رحمتت تو این موقع از سال ازت متشکرم . بیشتر متشکرم چون باعث شد خانواده هایی ک تو پارک ، اسرار و رموز هستی رو یک شبه فهمیده بودن و داشتن عربده خوشحالی میزدن ، پراکنده بشن و ما دیگه صدای جیغ بچه هاشونو تو این ساعت از شب نشنویم . 

يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶ - ساعت ۰۱:۰۴
۸ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

دارم حرص میخورم

آقای فرج الله رجبی، کلی حرف داشتم ... تهشو میگم فقط : معذرت خواستی ولی من نمی بخشمت
يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶ - ساعت ۲۱:۰۲
۷ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

دوش وقت سحر از غصه نجاتم داد

سهیل عروسیشو انداخته 17 شهریور تو رشت . امین هم عروسیشو انداخته 16 شهریور تو اصفهان . به علی میگم "تورو خدا نگو ک عروسی تو 17 شهریوره . من نمی تونم تو دو روز تو سه تا شهر مختلف باشم"  
جواب داد ک "نه خیالت راحت . بخاطر آرامش حال داماد ، عروسی موند بعد دفاع داماد"

يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶ - ساعت ۱۰:۳۸
۱۲ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

واقعا احساس پیری کردم :|

یه سال از من کوچیکتره . با تلفن داشت با دختر 4 سالش حرف میزد 

چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ - ساعت ۲۰:۱۶
۱۱ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفان | همراه با شصت کيلو تغييرات