عقاید یک رامین

Workplace Computer

با علی چت می‌کردم. امیرحسین کنارم بود. گوشیمو گرفت سه خط جمله معمولی بدون هیچ نشونه خاصی نوشت واسه علی. گوشیمو پس گرفتم دیدم علی نوشته «این ادبیات رامین نیست»

۹ نظر موافقين ۱۶ مخالفين ۰ سه شنبه

صبح رفت بلژیک

۱۰ نظر موافقين ۳ مخالفين ۱ شنبه

یه روز که داشتم سر پست قدم می‌زدم، یه موضوع به ذهنم رسید. اینکه چه چیزایی منو یادم دوستام می‌ندازه. به دوستام فکر کردم و دنبال اولین نشانه‌ای بودم که با شنیدن یا دیدن‌شون یاد اونا مبفتم. وقتی اومدم مرخصی، مصاحبه نیکولا رو شنیدم، گفتم باید پست خودمو در مورد نشانه‌ها بنویسم. 


بقیه‌اش ۲۵ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ سه شنبه

بعد مدت‌ها دور هم جمع شده‌بودیم. چند ساعت رو باهم گذروندیم. وقتی داشتیم با امیرحسین، علی رو می‌رسوندیم خونه، یکی از بچه‌های دانشگاهو تو کوچه دیدیم. چند دیقه حرف زد و رفت. بعد رفتنش :


من: خدایا این بشر چقدر نچسبه. فکر کنم تا الان سه چهار بار تو اینستا ریکوئست داده و من کنسل زدم. 
امیرحسین : منو هم فالو کرده بود من قبول نکردم.
علی در حالیکه داشت می‌خندید : منم اکسپتش نکردم.

۱۴ نظر موافقين ۷ مخالفين ۰ پنجشنبه
+ صفحه اولش بنویسم "منت خدای را عزوجل که تولدت مبارک" ؟
- بنویس.
+ کتاب فلسفی سنگین هااا. 
- نه اتفاقا خوبه باعث میشه هر وقت دیدم یاد خاطرات امروز بیفتم.
۹ نظر موافقين ۸ مخالفين ۰ جمعه

+ خیلی وقته پست نمیزاری اینستا، مثل من.

- آره دو تایی‌مون کلا پست نمیزاریم.

+ لایک هم نمی‌کنی مثل من.

- چرا یکی دوتا بعضی وقتا.

+ ولی من لایک نمی‌کنم. نگاه می‌کنم ولی لایک نمی‌کنم


(چند دقیقه بعد یکی از دوستان مشترک، فیلمی قدیمی پست کرد که خاطره‌های زیادی رو تداعی کرد برای هردومون)


- حرفت تاثیر گذاشت رفتم لایک کردم.

+ آره. منم لایک کردم. آخرین لایک قبل این لایک برمی‌گرده به ده روز پیش.

- واقعا یا همین‌طوری میگی؟

+ واقعا. آخرین لایکمو 5 اکتبر زدم.

- دور موندم ازت انگار. تعجب می‌کنم بعضی وقت‌ها از آمارهایی که یادت می‌مونه بعد یادم میفته که رامینی تو

+ :))

۲ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ يكشنبه

با مصطفی قهر بودم . علی میدونست ک قضیه چیه و چرا باهاش قهرم . یه ماه گذشت . با مصطفی آشتی کردم . باهم رفتیم بیرون . فرداش علی پرسید با مصطفی آشتی کردی ؟ گفتم اره . گفت دیدم دیروز با هم بودین . خیلی خوشحال شدم ک باز آشتی کردین باهم . اون روز فهمیدم علی خیلی رفیقه . خیلی . میتونست اون جمله رو نگه . می تونست بگه "موقع مشکلات و دعوا ک میشه میای پیش من ، خوشی ها و بیرون رفتن هات با اونه " ولی نگفت 



۱۰ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ چهارشنبه

آهنگ خارجی خیلی کم گوش میدم . سالی یکی دو تا . چه برسه ب اینکه حفظش کنم . یه آهنگی بود ک چن ماه پیش یه نفر بصورت اتفاقی بهم داده بود . ریتمش خوب بود . من هم همین طوری خوشم اومده بود و حفظش کرده بودم . تو ماشین بودیم . دوستم گفت بزار یه آهنگ خارجی باز کنم . باز کرد . همین آهنگ بود . از لحظه خوندن خواننده منم شروع کردم ب خوندن ک یهو ب دوست بغل دستیش اشاره کرد گفت سلیقه اش عوض شده . اون یکی هم گفت آره . میبینی که حفظه کل آهنگو . هیچی نگفتم

۸ نظر موافقين ۹ مخالفين ۰ پنجشنبه

یک سری معلم هایی داریم که در شهر مشهور هستن و بچه ها رو میبرن پیش اون ها تا بچه ها رو تیزهوش کنن و بفرستن به مدرسه های تیزهوشان که من هم در سال پنجم پیش یکی از این معلم های نه چندان علیه السلام رفتم, اولین نفری بودم ک سوالای امتیازی مثلا سخته اون معلم رو حل کردم و اون درس منو تعریف میکرد و هیچ مشکلی باهام نداشت, حتی من جزو سه نفری بودم ک گفته بود به این ها جدا درس میدم و ب بقیه جدا, اما من به خاطر حرکتای ناخوشایند این معلم و ترس و بچگی و ... این وضعیت رو بیش تر از دو ماه برنتابیدم و مدرسه ام را عوض کردم, و اون دو نفر از ما سه نفر ماندند و قبول شدند و بماند که یکی از آن ها را بعدها دیدم در دانشگاه ک چندان وضعیت درسی مناسبی نداشت. و البته دوستان بسیاری از مدارس تیزهوشان دارم ک خیلی باحالن و واقعا باهوشن و دمشونم گرم و اصن من خودم دوست داشتم مدرسه تیزهوشان درس بخونم و منکرش نیستم. این ها رو حرف های امشب محمد یادم انداخت که از ناخوش احوالی های ذهنی معلمش میگفت , از همان معلم های تیزهوش ساز , ان هایی که به جای اینکه با انسان بودنشون , انسانیت را در وهله ی اول به بچه ها یاد بدن , یاد میدهند چگونه تقلب کنن, محمد نمیدانست که امسال طراح سوال های امتحان نهایی درس علوم خاله ش هست. ینی همشیره بنده حتی از اینکه طراح سوالهاشون هست محمد را خبردار نکرده بود

این در حالی بود که موقع امتحان معلم محمد اینا وارد کلاس میشه, یکی یکی جواب سوال ها را ب بچه ها میگه تا بنویسند و میگه که حالا هر کی ی چیزای اضافی کنارش بنویسه تا کسی شک نکنه و معلوم نشه و اینطوری تقلب رو در همین سن وارد زندگی بچه ها میکنه و اینطور میشه که قبح تقلب چه در سطح مدرسه و دانشگاه و چه در سطح های بالاتر دیگه از بین میره و جایی که اصول نداشته باشه, لذتی هم در کار نخواهد بود. تنها چیزی که خوشحالم کرد این بود که محمد از کار معلمشون شاکی بود نه از کار خاله اش

فاین تذهبون...

۵ نظر موافقين ۳ مخالفين ۰ يكشنبه

علی از تهران برگشته . دلم براش تنگ شده بود . نرفتم سر کار . با هم رفتیم دانشگاه . کلی خاطرات زنده شد. نهار ک میخوردیم ی موزیک بی کلام پخش میشد . غذامون ک تموم شد یهو هر دومون متوجه سوزناک بودن موزیکه شدیم .به همدیگه نگاه کردیم و 5 دیقه تمام خندیدم . اونقد خندیدیم کلا چشامون خیسه خیس شده بود . خنده مون ک تموم میشد نگام ک تو چشماش میفتاد ، دوباره از اول قهقه میزد . اتفاق خاصی هم نیفتاده بود ولی همزمان متوجه شدنمون خیلی چسبید . خندمون ک کامل تموم شده بود ازش پرسیدم چی ب ذهنت رسید قبل خنده ؟ دقیقا همون جوابی رو داد ک تو ذهن من بود . کلا من و علی تله پاتی مون خیلی قویه . خیلی 

:)

۳ نظر موافقين ۱ مخالفين ۰ چهارشنبه